053-010-024-نجم

« Back to Glossary Index
پس بسوی بنده خودش آنچه را باید وحی کند وحی کرد (چون این ستاره که از قوه هائی بهم فشرده شده درست شده بود، قوه ای از الله یا بعبارت دیگر در حکم دست الله بود و از خود اختیاری نداشت، لذا محمد بنده او معرفی شده، یعنی بنده الله) (۱۰)

فَأَوحىٰ إِلىٰ عَبدِهِ ما أَوحىٰ

پس به بنده‌اش آنچه را باید وحی کند، وحی کرد.

فَ
حرف عطف و نتیجه؛ از «فـ» برای پیوند دادن این رخداد با رخداد پیشین و رساندنِ ترتیب یا نتیجه استفاده می‌شود؛ معنای آن: «پس»، «آنگاه».

أَوحىٰ
فعل ماضی، مفرد مذکر غایب، از ریشهٔ «و-ح-ی»؛ به معنای وحی فرستاد، پیام را به‌گونه‌ای پنهان و سریع رساند. فاعلِ آن، الله است.

إِلىٰ
حرف جر؛ به معنای «به»، «سویِ». اسم پس از آن مجرور می‌شود.

عَبدِهِ
«عَبدِ» اسم مجرور به سببِ «إِلىٰ» و مضاف، از ریشهٔ «ع-ب-د»؛ به معنای بنده، پرستنده و فرمان‌بردار. «هِ» ضمیر پیوستهٔ غایب، در محل جرّ مضاف‌الیه؛ به معنای «او». مجموعاً: «بنده‌اش».

ما
اسم موصول یا مصدرّیه؛ در اینجا به معنای «آنچه» است و مفعول‌بهِ «أَوحىٰ» به شمار می‌آید؛ یعنی: «آنچه وحی کرد».

أَوحىٰ
فعل ماضی، مفرد مذکر غایب، از ریشهٔ «و-ح-ی»؛ به معنای وحی کرد. تکرار آن بر عظمت و اهمیتِ محتوای وحی دلالت دارد.

Nach oben scrollen