018-096-071-كهف

« Back to Glossary Index
تکه هائی از آهن برای من آورید تا وقتی که میان آن دو سد کوه مانند را هم طراز گردانم و چون آوردند گفت: بدمید تا آن سد آهنی بدستور او چون آتش سرخ شد و گفت مس گداخته آورید تا آن را بر آن بریزم. (96)
آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ ۖ حَتّىٰ إِذَا سَاوَىٰ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا ۖ حَتّىٰ إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا

پاره‌های آهن را برایم بیاورید؛ تا آن‌گاه که آن‌ها را میان دو دیوارهٔ کوه هم‌سطح کرد، گفت: بدمید؛ تا آن‌گاه که آن را چون آتش کرد، گفت: برایم بیاورید تا بر آن مس گداخته بریزم.

آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ

پاره‌های آهن را برایم بیاورید.

آتُونِي: ریشهٔ «أ ت ي»؛ فعل امر جمع مذکر از باب إفعال، از «آتَى يُؤْتِي»؛ مبنی بر حذف نون به سبب اتصال به واو جماعت؛ «واو» فاعل، «نون» نونِ وقایه، «یاء» مفعول‌به اول؛ معنا: بیاورید برای من، بدهید به من.

زُبَرَ: ریشهٔ «ز ب ر»؛ اسم جمع یا جمعِ «زُبْرَة»؛ منصوب و مفعول‌به دوم برای «آتوني»؛ معنا: پاره‌ها، قطعه‌های بزرگ، توده‌ها، ورقه‌ها یا بلوک‌های آهن.

الْحَدِيدِ: ریشهٔ «ح د د»؛ اسم مفرد معرفه با «ال»؛ مجرور به اضافه، مضاف‌الیه برای «زُبَرَ»؛ معنا: آهن، فلز سخت.


حَتّىٰ إِذَا سَاوَىٰ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ

تا آن‌گاه که آن را میان دو دیوارهٔ کوه هم‌سطح کرد.

حَتّىٰ: حرف غایت و ابتدای جمله؛ ریشهٔ فعلی ندارد؛ معنا: تا، تا آن‌که، تا وقتی که.

إِذَا: ظرف زمان برای آینده و دارای معنای شرط؛ در اینجا آغازگر جملهٔ زمانی ـ شرطی است؛ ریشهٔ فعلی ندارد؛ معنا: هنگامی که، آن‌گاه که.

سَاوَىٰ: ریشهٔ «س و ي»؛ فعل ماضی، سوم‌شخص مفرد مذکر، از باب مفاعله؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هو» است که به ذوالقرنین برمی‌گردد؛ معنا: برابر کرد، هم‌سطح کرد، تراز کرد، یکسان ساخت.

بَيْنَ: ریشهٔ «ب ي ن»؛ ظرف مکان منصوب و مضاف؛ معنا: میان، بین، در فاصلهٔ میان دو چیز.

الصَّدَفَيْنِ: ریشهٔ «ص د ف»؛ اسم مثنی معرفه با «ال»؛ مجرور به یاء چون مثنی است و مضاف‌الیه برای «بَيْنَ»؛ معنا: دو دیواره یا دو پهلوی کوه، دو کنارهٔ بلند، دو دامنهٔ روبه‌رو.


قَالَ انفُخُوا

گفت: بدمید.

قَالَ: ریشهٔ «ق و ل»؛ فعل ماضی، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هو» است؛ معنا: گفت، بیان کرد، فرمان داد.

انفُخُوا: ریشهٔ «ن ف خ»؛ فعل امر جمع مذکر؛ مبنی بر حذف نون به سبب اتصال به واو جماعت؛ «واو» فاعل است؛ معنا: بدمید، فوت کنید، هوا بدهید، با دمیدن آتش را شعله‌ور کنید.


حَتّىٰ إِذَا جَعَلَهُ نَارًا

تا آن‌گاه که آن را چون آتش کرد.

حَتّىٰ: حرف غایت و ابتدای جمله؛ ریشهٔ فعلی ندارد؛ معنا: تا، تا آن‌که، تا وقتی که.

إِذَا: ظرف زمان دارای معنای شرط؛ ریشهٔ فعلی ندارد؛ معنا: هنگامی که، آن‌گاه که.

جَعَلَهُ: «جَعَلَ» ریشهٔ «ج ع ل»؛ فعل ماضی، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هو» است؛ «هُ» ضمیر متصل و مفعول‌به اول، برگشت آن به آهن یا سد است؛ معنا: آن را قرار داد، آن را گرداند، آن را ساخت.

نَارًا: ریشهٔ «ن و ر» یا در کاربرد اسمی «نار»؛ اسم مفرد نکره منصوب؛ مفعول‌به دوم برای «جَعَلَ»؛ معنا: آتش، شعله؛ در اینجا یعنی آن را از شدت گداختگی مانند آتش سرخ و سوزان کرد.


قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا

گفت: برایم بیاورید تا بر آن مس گداخته بریزم.

قَالَ: ریشهٔ «ق و ل»؛ فعل ماضی، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هو» است؛ معنا: گفت، فرمان داد.

آتُونِي: ریشهٔ «أ ت ي»؛ فعل امر جمع مذکر از باب إفعال؛ مبنی بر حذف نون به سبب اتصال به واو جماعت؛ «واو» فاعل، «نون» نونِ وقایه، «یاء» مفعول‌به اول؛ مفعول‌به دوم از ادامهٔ جمله فهمیده می‌شود؛ معنا: برایم بیاورید، به من بدهید.

أُفْرِغْ: ریشهٔ «ف ر غ»؛ فعل مضارع متکلم وحده از باب إفعال، مجزوم در جوابِ طلب، با سکون در پایان؛ فاعل آن ضمیر پنهان «أنا» است؛ معنا: بریزم، فرو بریزم، سرازیر کنم.

عَلَيْهِ: «عَلَى» حرف جر؛ «هِ» ضمیر متصل مجرور، برگشت آن به سد یا آهن‌های گداخته است؛ معنا: بر آن، روی آن.

قِطْرًا: ریشهٔ «ق ط ر»؛ اسم مفرد نکره منصوب؛ مفعول‌به برای «أُفْرِغْ»؛ معنا: مس گداخته، فلز مذاب، مس روان‌شده بر اثر حرارت.

Nach oben scrollen