018-086-071-كهف

« Back to Glossary Index
تا وقتی به مغرب مورد تصرف خود رسید (در قدیم چنانکه در تاریخ مذهبی یهود نیز دهها بار تکرار شده جهت مغرب و مکان غربی هر کجا را مغرب شمس یعنی محل پنهان شدن خورشید میگفتند زیرا میدیدند قرص خورشید در هرجای قسمت غربی خودشان غایب میشود و مخصوصا مسافرین میدانستند که این اصطلاح نظری است نه اصطلاح حقیقی و چون کسروی به این موضوع توجه نکرده بود سخنان پوچی درباره این آیات قرآنی گفته است که از بی اطلاعی او از تاریخ یهود سرچشمه میگیرد.) او خورشید را یافت که در چشمه ای آلوده به گل سیاه غروب میکنند و نزد آن چشمه وسیع قومی را یافت (یعنی در مغرب مملکتش قومی بودند که در جلوی آن چشمه وسیع زندگی میکردند و آن چشمه وسیع آنقدر وسیع بود مانند یک دریاچه که از دور دیده میشد که خورشید در آن غروب میکند و آثار این صفات در ایالت سی چوان امروزه نیز مشاهده میشود زیرا در آن چشمه های زیادیست گل آلود که مواد معدنی و گازهای معدنی از آنها بیرون می آید و استخراج میشود ) به ذوالقرنین گفتیم میتوانی که این قوم شرور را عذاب کنی و یا نیکوئی نمائی (یعنی خالق عالم از طریق وحی به او این اختیار را داد) (86) دیوار چین
حَتّىٰ إِذا بَلَغَ مَغرِبَ الشَّمسِ وَجَدَها تَغرُبُ في عَينٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَها قَومًا ۗ قُلنا يا ذَا القَرنَينِ إِمّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمّا أَن تَتَّخِذَ فيهِم حُسنًا

تا آن‌گاه که به جایگاه غروب خورشید رسید، آن را چنین یافت که در چشمه‌ای گل‌آلود و تیره فرو می‌رود، و نزد آن، قومی را یافت. گفتیم: ای ذوالقرنین، یا آنان را عذاب می‌کنی، یا دربارهٔ آنان روشی نیکو در پیش می‌گیری.

حَتّىٰ إِذا بَلَغَ مَغرِبَ الشَّمسِ

تا هنگامی که به جایگاه غروب خورشید رسید.

حَتّىٰ: ریشهٔ اشتقاقی روشن و فعلی ندارد؛ حرف غایت و ابتدای جمله است؛ معنا: تا، تا آن‌گاه که، تا وقتی که.
إِذا: ریشهٔ اشتقاقی فعلی ندارد؛ ظرف زمان برای آینده و دارای معنای شرطی است؛ معنا: هنگامی که، وقتی که، آن‌گاه که.
بَلَغَ: ریشه: ب ل غ؛ فعل ماضی، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هو» است که به ذوالقرنین برمی‌گردد؛ معنا: رسید، دست یافت، به نهایت چیزی رسید.
مَغرِبَ: ریشه: غ ر ب؛ اسم مکان یا مصدر میمی، منصوب و مفعولٌ‌به برای «بَلَغَ»، و مضاف است؛ معنا: محل غروب، جایگاه فرو شدن، سمت غرب.
الشَّمسِ: ریشه: ش م س؛ اسم، مفرد، مؤنث، معرفه با «ال»، مجرور به‌سبب اضافه و مضافٌ‌إلیه برای «مَغرِبَ»؛ معنا: خورشید، آفتاب.


وَجَدَها تَغرُبُ في عَينٍ حَمِئَةٍ

آن را چنین یافت که در چشمه‌ای گل‌آلود و تیره فرو می‌رود.

وَجَدَها: «وَجَدَ» ریشه: و ج د؛ فعل ماضی، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ معنا: یافت، دید، دریافت. «ها» ضمیر متصل، سوم‌شخص مفرد مؤنث، مفعولٌ‌به، بازگشت‌کننده به «الشمس»؛ معنا: آن را.
تَغرُبُ: ریشه: غ ر ب؛ فعل مضارع، سوم‌شخص مفرد مؤنث، مرفوع؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هي» است که به خورشید برمی‌گردد؛ جملهٔ فعلیه می‌تواند حال یا مفعول دومِ «وَجَدَ» باشد؛ معنا: غروب می‌کند، فرو می‌رود، از دید پنهان می‌شود.
في: ریشهٔ فعلی ندارد؛ حرف جر؛ معنا: در، داخلِ، در میانِ.
عَينٍ: ریشه: ع ي ن؛ اسم مفرد مؤنث، مجرور به «في»، نکره؛ معنا: چشمه، آبگیر، سرچشمه؛ همچنین در کاربردهای دیگر: چشم، ذات و عینِ چیزی.
حَمِئَةٍ: ریشه: ح م أ؛ صفت برای «عَينٍ»، مفرد مؤنث، مجرور و نکره؛ معنا: گل‌آلود، لجن‌آلود، تیره‌رنگ، دارای گِل سیاه.


وَوَجَدَ عِندَها قَومًا

و نزد آن قومی را یافت.

وَ: ریشهٔ فعلی ندارد؛ حرف عطف؛ معنا: و.
وَجَدَ: ریشه: و ج د؛ فعل ماضی، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هو» است؛ معنا: یافت، دید، برخورد کرد.
عِندَها: «عِندَ» ریشهٔ فعلی روشن ندارد؛ ظرف مکان منصوب و مضاف؛ معنا: نزد، کنار، نزدیک. «ها» ضمیر متصل، سوم‌شخص مفرد مؤنث، در محل جر به‌سبب اضافه، بازگشت‌کننده به «عَين» یا ناحیهٔ مغرب؛ معنا: آن، نزد آن.
قَومًا: ریشه: ق و م؛ اسم جمع، منصوب و مفعولٌ‌به برای «وَجَدَ»، نکره؛ معنا: قوم، گروهی از مردم، جماعت، مردمان.


قُلنا يا ذَا القَرنَينِ

گفتیم: ای ذوالقرنین.

قُلنا: «قُلْ» از ریشه: ق و ل؛ فعل ماضی، اول‌شخص جمع؛ «نا» ضمیر متصل در محل رفع فاعل؛ معنا: گفتیم، خطاب کردیم.
يا: ریشهٔ فعلی ندارد؛ حرف ندا؛ معنا: ای.
ذَا: از «ذو»؛ اسم از اسم‌های شش‌گانه، منادای مضاف، منصوب به الف، و مضاف است؛ معنا: صاحبِ، دارندهٔ.
القَرنَينِ: ریشه: ق ر ن؛ اسم مثنی، معرفه با «ال»، مجرور به‌سبب اضافه و علامت جر آن «یاء» است؛ معنا: دو شاخ، دو سوی، دو قرن، دو قدرت یا دو نشانه؛ در ترکیب «ذَا القَرنَينِ» لقب شخص مورد خطاب است: ذوالقرنین.


إِمّا أَن تُعَذِّبَ

یا آنان را عذاب می‌کنی.

إِمّا: مرکب از «إن» و «ما» در کاربرد تفصیل و اختیار؛ حرف تفصیل و تخییر؛ معنا: یا، یا این‌که.
أَن: ریشهٔ فعلی ندارد؛ حرف مصدری و ناصب فعل مضارع؛ معنا: که، این‌که.
تُعَذِّبَ: ریشه: ع ذ ب؛ فعل مضارع منصوب به «أَن»، دوم‌شخص مفرد مذکر؛ فاعل آن ضمیر پنهان «أنت» است؛ از باب تفعیل؛ مفعول آن در معنا همان قوم است، هرچند در لفظ نیامده؛ معنا: عذاب کنی، کیفر دهی، مجازات کنی.


وَإِمّا أَن تَتَّخِذَ فيهِم حُسنًا

یا دربارهٔ آنان روشی نیکو در پیش می‌گیری.

وَ: ریشهٔ فعلی ندارد؛ حرف عطف؛ معنا: و.
إِمّا: مرکب از «إن» و «ما» در کاربرد تفصیل و اختیار؛ حرف تفصیل و تخییر؛ معنا: یا، یا این‌که.
أَن: ریشهٔ فعلی ندارد؛ حرف مصدری و ناصب فعل مضارع؛ معنا: که، این‌که.
تَتَّخِذَ: ریشه: أ خ ذ؛ فعل مضارع منصوب به «أَن»، دوم‌شخص مفرد مذکر؛ فاعل آن ضمیر پنهان «أنت» است؛ از باب افتعال با معنای گرفتن و برگزیدن؛ معنا: بگیری، اتخاذ کنی، در پیش بگیری، برگزینی.
فيهِم: «في» حرف جر؛ معنا: در، دربارهٔ، نسبت به. «هِم» ضمیر متصل، سوم‌شخص جمع مذکر، در محل جر به «في»؛ معنا: آنان، ایشان.
حُسنًا: ریشه: ح س ن؛ اسم مصدر یا مصدر، منصوب؛ در اینجا مفعولٌ‌به یا مفعول مطلقِ معنایی برای شیوهٔ رفتار دانسته می‌شود؛ معنا: نیکی، رفتار نیک، روش پسندیده، کار خوب.

Nach oben scrollen