007-085-041-أعراف

« Back to Glossary Index
و بسوی مردم مدین برادرشان شعیب را فرستادیم (منظور از برادر یکی از خودشان می باشد که همشهری و هم فامیل آنان بود و او نیز گفت ای قوم من فقط از آلله اطاعت بنده وار کنید جز او معبودی برای شما نیست (معبود یعنی کسی که از او کورانه اطاعت کنند و آن ترجمه اله است و فارسی آن خدا می باشد) به یقین برای شما از پروردگارتان دلیلی آمده است پس پیمانه و ترازو را کامل انجام دهید و کم فروشی در اموال مردم ننمائید و در زمین، بعد از اصلاح آن فساد نکنید و این روش برای شما بهتر می باشد به شرطی که ایمان آورید (۸۵)
وَإِلىٰ مَديَنَ أَخاهُم شُعَيبًا ۗ قالَ يا قَومِ اعبُدُوا اللَّهَ ما لَكُم مِن إِلٰهٍ غَيرُهُ ۖ قَد جاءَتكُم بَيِّنَةٌ مِن رَبِّكُم ۖ فَأَوفُوا الكَيلَ وَالميزانَ وَلا تَبخَسُوا النّاسَ أَشياءَهُم وَلا تُفسِدوا فِي الأَرضِ بَعدَ إِصلاحِها ۚ ذٰلِكُم خَيرٌ لَكُم إِن كُنتُم مُؤمِنينَ

و به سوی [مردمِ] مَدیَن، برادرشان شعیب را [فرستادیم]. گفت: «ای قوم من، الله را بپرستید؛ برای شما هیچ معبودی جز او نیست. به‌راستی دلیلی روشن از سوی پروردگارتان برای شما آمده است. پس پیمانه و ترازو را کامل ادا کنید و از [ارزشِ] چیزهای مردم نکاهید، و پس از اصلاح آن، در زمین فساد نکنید. این برای شما بهتر است، اگر مؤمن باشید.»

وَإِلىٰ مَديَنَ أَخاهُم شُعَيبًا

و به سوی [مردمِ] مَدْیَن، برادرشان شعیب را [فرستادیم].

وَ
حرف عطف است؛ برای پیوند دادن این بخش با سخن پیشین می‌آید و معنای «و» می‌دهد.

إِلىٰ
حرف جر است؛ معنای «به، سویِ» دارد.

مَديَنَ
نامِ شهر یا قوم «مَدْیَن» است؛ اسمِ مجرور به سبب «إلىٰ» و نشانهٔ جر آن فتحه است، زیرا غیرمنصرف است.

أَخاهُم
«أخا» به معنای «برادرِ» است؛ مفعول‌بهِ فعل محذوف «فرستادیم» و منصوب با الف، زیرا از اسم‌های پنج‌گانه است. «هُم» ضمیر پیوسته در محل جر مضاف‌الیه و به معنای «آنان» است.

شُعَيبًا
نام پیامبر «شعیب» است؛ بدل یا عطف بیان برای «أخاهم» و منصوب با فتحه. «برادر» در اینجا برادریِ قومی است، نه لزوماً برادریِ نسبی.


قالَ يا قَومِ اعبُدُوا اللَّهَ

گفت: «ای قوم من، الله را بپرستید.»

قالَ
فعل ماضی، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ از ریشهٔ «ق و ل» به معنای «گفت». فاعل آن ضمیر پنهان «او» است که به شعیب بازمی‌گردد.

يا
حرف ندا است؛ برای صدا زدن به کار می‌رود و معنای «ای» می‌دهد.

قَومِ
«قوم» به معنای «مردم، گروه و ملت» است؛ منادا و مضاف، منصوب با فتحهٔ مقدر، زیرا پیش از یای متکلم قرار دارد. یای متکلم در اینجا حذف شده و معنا «ای قومِ من» است.

اعبُدُوا
فعل امر، دوم‌شخص جمع مذکر؛ از ریشهٔ «ع ب د» به معنای «بپرستید و بندگی کنید». واو، ضمیر پیوسته در محل رفع فاعل و به معنای «شما» است.

اللَّهَ
نام خاص الله است؛ مفعول‌بهِ «اعبدوا» و منصوب با فتحه. در اینجا فرمان به عبادتِ یگانهٔ الله داده می‌شود.


ما لَكُم مِن إِلٰهٍ غَيرُهُ

برای شما هیچ معبودی جز او نیست.

ما
حرف نفی است؛ برای نفی وجود هر معبودی غیر از الله به کار رفته است.

لَكُم
«لِ» حرف جر به معنای «برای» است و «کُم» ضمیر پیوسته در محل جر، به معنای «شما». این ترکیب خبر مقدّم است.

مِن
حرف جر زائد برای تأکید نفی است؛ بر نکرهٔ پس از خود وارد شده و عموم و تأکید را می‌رساند.

إِلٰهٍ
اسم به معنای «معبود» است؛ مجرور لفظاً به سبب «مِن» و در محل رفع مبتدا مؤخر. نکره آمدن آن همراه با نفی، هر معبودی غیر از الله را نفی می‌کند.

غَيرُهُ
«غیر» به معنای «جز، غیرِ» است؛ صفتِ «إله» و در محل جر، اما به سبب اضافه به ضمیر، نشانهٔ جر آن کسره نیست و به صورت «غیرُ» آمده است. «هُ» ضمیر پیوسته در محل جر مضاف‌الیه و به معنای «او» است؛ یعنی «جز او».


قَد جاءَتكُم بَيِّنَةٌ مِن رَبِّكُم

به‌راستی دلیلی روشن از سوی پروردگارتان برای شما آمده است.

قَد
حرف تحقیق است؛ هنگامی که بر فعل ماضی وارد شود، تحقق و قطعی بودنِ وقوع کار را می‌رساند: «به‌راستی، قطعاً».

جاءَتكُم
«جاءَ» فعل ماضی، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ از ریشهٔ «ج ي ء» به معنای «آمد». «کُم» ضمیر پیوسته در محل جر با حرف جر محذوف یا در محل نصب مفعول‌به، به معنای «برای شما / نزد شما» است.

بَيِّنَةٌ
اسم به معنای «دلیل روشن، نشانهٔ آشکار و حجت واضح» است؛ فاعلِ مؤخرِ «جاء» و مرفوع با ضمه. مؤنث بودن آن سبب شده فعل در حالت مفرد مذکر آمده باشد، زیرا فاعل پس از فعل قرار گرفته است.

مِن
حرف جر است؛ معنای «از، از سویِ» دارد.

رَبِّكُم
«رَبّ» به معنای «پروردگار، مالک و تدبیرکننده» است؛ اسم مجرور به سبب «مِن» و مضاف. «کُم» ضمیر پیوسته در محل جر مضاف‌الیه، به معنای «شما» است.


فَأَوفُوا الكَيلَ وَالميزانَ

پس پیمانه و ترازو را کامل ادا کنید.

فَ
حرف تفریع است؛ نتیجه‌گیری و پیوند فرمانِ بعدی با سخن پیشین را می‌رساند: «پس».

أَوفُوا
فعل امر، دوم‌شخص جمع مذکر؛ از ریشهٔ «و ف ي» و باب «إفعال»، به معنای «کامل کنید، تمام و بی‌کم‌وکاست بدهید». واو، ضمیر پیوسته در محل رفع فاعل و به معنای «شما» است.

الكَيلَ
اسم به معنای «پیمانه‌کردن، مقدارِ پیمانه‌شده» است؛ مفعول‌بهِ «أوفوا» و منصوب با فتحه.

وَ
حرف عطف است؛ معنای «و» دارد.

الميزانَ
اسم به معنای «ترازو و وسیله یا معیارِ سنجش وزن» است؛ معطوف بر «الکیل» و منصوب با فتحه. از ریشهٔ «و ز ن» می‌آید.


وَلا تَبخَسُوا النّاسَ أَشياءَهُم

و از [ارزشِ] چیزهای مردم نکاهید.

وَ
حرف عطف است؛ این نهی را به فرمان پیشین پیوند می‌دهد.

لا
«لا»ی نهی است؛ بر سر فعل مضارع می‌آید و معنای «نکنید» می‌دهد.

تَبخَسُوا
فعل مضارعِ مجزوم به «لا»ی نهی، دوم‌شخص جمع مذکر؛ از ریشهٔ «ب خ س» به معنای «کم کردن، کاستن از حق، کم‌ارزش شمردن و نپرداختنِ کامل». حذف نون، نشانهٔ جزم آن است؛ واو ضمیر پیوسته در محل رفع فاعل و به معنای «شما» است.

النّاسَ
اسم به معنای «مردم» است؛ مفعول‌بهِ نخست برای «تبخسوا» و منصوب با فتحه.

أَشياءَهُم
«أشياء» جمع «شیء» و به معنای «چیزها، اموال و حقوق» است؛ مفعول‌بهِ دوم و منصوب با فتحه. «هُم» ضمیر پیوسته در محل جر مضاف‌الیه و به معنای «آنان» است؛ یعنی «چیزها و حقوقشان».


وَلا تُفسِدوا فِي الأَرضِ بَعدَ إِصلاحِها

و پس از اصلاح آن، در زمین فساد نکنید.

وَ
حرف عطف است؛ این نهی را به نهی قبل پیوند می‌دهد.

لا
«لا»ی نهی است؛ معنای «نکنید» می‌دهد و فعل مضارع را مجزوم می‌سازد.

تُفسِدوا
فعل مضارعِ مجزوم به «لا»ی نهی، دوم‌شخص جمع مذکر؛ از ریشهٔ «ف س د» و باب «إفعال»، به معنای «فساد کنید، تباهی پدید آورید». حذف نون نشانهٔ جزم است؛ واو، ضمیر پیوسته در محل رفع فاعل و به معنای «شما» است.

فِي
حرف جر است؛ معنای «در» دارد.

الأَرضِ
اسم به معنای «زمین» است؛ مجرور به سبب «فی» و نشانهٔ جر آن کسره است.

بَعدَ
اسم ظرف به معنای «پس از» است؛ منصوب با فتحه و مضاف.

إِصلاحِها
«إصلاح» مصدر از ریشهٔ «ص ل ح» و باب «إفعال» است؛ به معنای «اصلاح کردن، سامان‌یافتن و درست شدن». مضاف‌الیه برای «بعد» و مجرور با کسره است. «ها» ضمیر پیوسته در محل جر مضاف‌الیه و به معنای «آن» است که به زمین بازمی‌گردد.


ذٰلِكُم خَيرٌ لَكُم إِن كُنتُم مُؤمِنينَ

این برای شما بهتر است، اگر مؤمن باشید.

ذٰلِكُم
اسم اشاره برای دور، به معنای «آن / این» است؛ در محل رفع مبتدا. «کُم» در پایان آن، حرف خطاب برای جمع است و معنای مستقلِ «شما» ندارد.

خَيرٌ
اسم تفضیل یا اسم به معنای «نیکی و بهتر» است؛ خبرِ «ذلکم» و مرفوع با ضمه. در اینجا معنای «بهتر و سودمندتر» دارد.

لَكُم
«لِ» حرف جر به معنای «برای» است و «کُم» ضمیر پیوسته در محل جر، به معنای «شما». این ترکیب به سود و خیر بودنِ این دستورها برای مخاطبان اشاره دارد.

إِن
حرف شرط است؛ معنای «اگر» دارد.

كُنتُم
«کان» فعل ماضی ناقص، دوم‌شخص جمع مذکر؛ از ریشهٔ «ک و ن» به معنای «بودن». «تُم» ضمیر پیوسته در محل رفع اسمِ «کان» و به معنای «شما» است.

مُؤمِنينَ
جمع مذکر سالمِ «مؤمن» و به معنای «ایمان‌آورندگان» است؛ خبرِ «کان» و منصوب با یاء. از ریشهٔ «أ م ن» و باب «إفعال» است؛ «مؤمن» کسی است که ایمان آورده و باور و امنیتِ ناشی از ایمان را پذیرفته است.

Nach oben scrollen