018-094-071-كهف

« Back to Glossary Index
به او گفتند ای صاحب این دو قلعه، یاجوج و ماجوج در زمین فساد کارند آیا ممکن است هزینه ساختن سدی را بدهیم که بین ما و آنان را بوسیله این سد جدا نمائی (94)
قالوا يا ذَا القَرنَينِ إِنَّ يَأجوجَ وَمَأجوجَ مُفسِدونَ فِي الأَرضِ فَهَل نَجعَلُ لَكَ خَرجًا عَلىٰ أَن تَجعَلَ بَينَنا وَبَينَهُم سَدًّا

گفتند: «ای ذوالقرنین، بی‌گمان یأجوج و مأجوج در زمین فساد می‌کنند؛ آیا برای تو مالی مقرر کنیم، به شرط آنکه میان ما و آنان سدی بسازی؟»

قالوا يا ذَا القَرنَينِ

گفتند: ای ذوالقرنین،

قالوا: ریشه: ق و ل؛ فعل ماضی، صیغهٔ سوم‌شخص جمع مذکر؛ واو در پایان، ضمیر فاعلی و به معنای «آنان» است؛ معنا: «گفتند».

يا: حرف ندا؛ برای خطاب کردن؛ معنا: «ای».

ذَا: از اسم‌های پنج‌گانه، به معنای «صاحبِ، دارندهٔ»؛ در اینجا منادا و منصوب است، نشانهٔ نصب آن الف است؛ مضاف به «القرنين»؛ معنا: «دارندهٔ».

القَرنَينِ: ریشه: ق ر ن؛ اسم مثنّی، مجرور به اضافه، نشانهٔ جر آن یاء است؛ همراه با «ذا» لقب «ذوالقرنین» را می‌سازد؛ معنا: «دو شاخ»، «دو سوی»، یا در لقب: «ذوالقرنین».


إِنَّ يَأجوجَ وَمَأجوجَ مُفسِدونَ فِي الأَرضِ

بی‌گمان یأجوج و مأجوج در زمین فساد می‌کنند.

إِنَّ: حرف تأکید و نصب؛ اسم بعد از خود را منصوب و خبر را مرفوع می‌کند؛ معنا: «بی‌گمان»، «همانا».

يَأجوجَ: اسم علم برای قومی شناخته‌شده در آیه؛ اسم «إنّ» و منصوب است؛ دربارهٔ ریشهٔ آن میان زبان‌شناسان اختلاف است: برخی آن را غیرعربی و بی‌ریشهٔ صرفی عربی دانسته‌اند، و برخی آن را با ریشهٔ أ ج ج مرتبط دانسته‌اند؛ معنا: «یأجوج».

وَ: حرف عطف؛ برای پیوند دادن دو واژه یا جمله؛ معنا: «و».

مَأجوجَ: اسم علم برای قومی شناخته‌شده در آیه؛ معطوف به «يأجوج» و منصوب است؛ دربارهٔ ریشهٔ آن نیز اختلاف است: برخی آن را غیرعربی و بی‌ریشهٔ صرفی عربی دانسته‌اند، و برخی آن را با ریشهٔ أ ج ج یا ساختی هم‌خانواده با «يأجوج» مرتبط کرده‌اند؛ معنا: «مأجوج».

مُفسِدونَ: ریشه: ف س د؛ اسم فاعل از باب إفعال، از فعل «أفسدَ»؛ خبر «إنّ» و مرفوع است؛ چون جمع مذکر سالم است، نشانهٔ رفع آن واو است؛ معنا: «فسادکنندگان»، «تباهکاران»، «کسانی که فساد می‌کنند».

فِي: حرف جر؛ معنا: «در».

الأَرضِ: ریشه: أ ر ض؛ اسم مفرد مؤنث، مجرور به «في»؛ معنا: «زمین».


فَهَل نَجعَلُ لَكَ خَرجًا

پس آیا برای تو مالی مقرر کنیم؟

فَـ: حرف عطف یا تفریع؛ جمله را به سخن پیشین پیوند می‌دهد؛ معنا: «پس»، «بنابراین».

هَل: حرف استفهام؛ برای پرسش؛ در اینجا پرسش همراه با پیشنهاد است؛ معنا: «آیا».

نَجعَلُ: ریشه: ج ع ل؛ فعل مضارع، صیغهٔ اول‌شخص جمع؛ مرفوع است، چون عامل نصب یا جزم پیش از آن نیامده است؛ معنا: «قرار می‌دهیم»، «مقرر می‌کنیم»، «می‌پردازیم».

لَكَ: «لِـ» حرف جر به معنای «برای» + «كَ» ضمیر متصل مخاطب مفرد مذکر؛ جار و مجرور؛ معنا: «برای تو».

خَرجًا: ریشه: خ ر ج؛ اسم مفرد نکره، منصوب؛ مفعول‌به برای «نجعل»؛ معنا: «مال»، «پرداخت»، «مزد»، «باج»، «هزینه‌ای که داده می‌شود».


عَلىٰ أَن تَجعَلَ بَينَنا وَبَينَهُم سَدًّا

به شرط آنکه میان ما و آنان سدی بسازی.

عَلىٰ: حرف جر؛ در این ساخت به معنای شرط، عوض یا در برابرِ انجام کاری است؛ معنا: «بر این شرط که»، «در برابر اینکه».

أَن: حرف مصدری و نصب؛ فعل مضارع بعد از خود را منصوب می‌کند؛ همراه با فعل پس از خود، مصدر تأویلی می‌سازد؛ معنا: «که».

تَجعَلَ: ریشه: ج ع ل؛ فعل مضارع، صیغهٔ دوم‌شخص مفرد مذکر؛ منصوب به «أن» و نشانهٔ نصب آن فتحه است؛ معنا: «بسازی»، «قرار دهی»، «ایجاد کنی».

بَينَنا: «بَينَ» اسم ظرف مکان، منصوب، و مضاف است + «نا» ضمیر متصل اول‌شخص جمع و مضاف‌الیه؛ معنا: «میان ما».

وَ: حرف عطف؛ معنا: «و».

بَينَهُم: «بَينَ» اسم ظرف مکان، معطوف به «بيننا» و در نقش ظرف؛ مضاف است + «هُم» ضمیر متصل سوم‌شخص جمع مذکر و مضاف‌الیه؛ معنا: «میان آنان».

سَدًّا: ریشه: س د د؛ اسم مفرد نکره، منصوب؛ مفعول‌به برای «تجعل»؛ معنا: «سد»، «مانع»، «دیوار بازدارنده».

Nach oben scrollen