| و الله کلاغی را برانگیخت تا در مقابل او زمین را برای مخفی کردن جسد کلاغی دیگر بکند، تا پسر آدم ببیند چگونه باید جسد برادر خود را بپوشاند، چون پسر آدم چنین دید گفت وای بر من آیا من آن اندازه عاجز بودم که نتوانستم مانند این کلاغ جسد برادرم را در زمین بپوشانم و در آن زمان از کار بد خود پشیمان شد (این داستان علاوه بر اینکه میرساند انسانهای اولیه کم کم از حیوانات و حوادث چیزهائی یاد گرفتند، میرساند انسان اولیه پس از نفوذ روح قابل فهم انسانی در دو انسان نمای وحشی زمینی که از تکامل حیوانات پدید آمدند، انسان اولیه شدند و نباید انسان نماهای وحشی را که فهم ندارند، جزو انسانها آورد و علاوه بر این از این داستان معلوم میشود، انسان هر اندازه در فهم موضوعات عاجز باشد، بیشتر به قدرت بازوی خود مینازد و بیشتر به کارهای خشونت آمیز و هوسرانیها و جنایت و قتل میپردازد) (۳۱) |
| فَبَعَثَ اللَّهُ غُرابًا يَبحَثُ فِي الأَرضِ لِيُرِيَهُ كَيفَ يُواري سَوءَةَ أَخيهِ ۚ قالَ يا وَيلَتىٰ أَعَجَزتُ أَن أَكونَ مِثلَ هٰذَا الغُرابِ فَأُوارِيَ سَوءَةَ أَخي ۖ فَأَصبَحَ مِنَ النّادِمينَ پس الله کلاغی را برانگیخت که در زمین میکاوید، تا به او نشان دهد چگونه بدنِ برادرش را بپوشاند. گفت: «ای وای بر من! آیا ناتوان ماندم از اینکه مانند این کلاغ باشم و بدنِ برادرم را بپوشانم؟» پس از پشیمانان شد. فَبَعَثَ اللَّهُ غُرابًا يَبحَثُ فِي الأَرضِ لِيُرِيَهُ كَيفَ يُواري سَوءَةَ أَخيهِپس الله کلاغی را برانگیخت که در زمین میکاوید، تا به او نشان دهد چگونه بدنِ برادرش را بپوشاند. فَ: حرف عطف یا تفریع؛ ریشه ندارد؛ معنای «پس»، «در نتیجه»، پیونددهندهٔ این رخداد با رخداد پیشین. بَعَثَ: ریشهٔ «ب ع ث»؛ فعل ماضی، صیغهٔ سومشخص مفرد مذکر؛ معنای «برانگیخت»، «فرستاد»، «روانه کرد»، «واداشت». اللَّهُ: نام خاص؛ در این جمله فاعل و مرفوع است؛ معنای «الله»، ذات یگانهٔ پروردگار. غُرابًا: ریشهٔ «غ ر ب»؛ اسم مفرد مذکر، منصوب؛ مفعولبه برای «بَعَثَ»؛ معنای «کلاغ». يَبحَثُ: ریشهٔ «ب ح ث»؛ فعل مضارع، سومشخص مفرد مذکر، مرفوع؛ فاعل آن «غُراب» است؛ معنای «میکاود»، «زمین را میخراشد»، «جستوجو میکند». فِي: حرف جر؛ ریشه ندارد؛ معنای «در»، «داخلِ». الأَرضِ: ریشهٔ «أ ر ض»؛ اسم مفرد مؤنث، مجرور به سبب «فِي»؛ معنای «زمین»، «خاک»، «سطح زمین». لِيُرِيَهُ: «لِـ» حرف تعلیل به معنای «تا»، «برای اینکه»؛ «يُرِيَ» از ریشهٔ «ر أ ي»، فعل مضارع منصوب پس از لام تعلیل، از باب إفعال «أرى» به معنای «نشان دهد»؛ «ـهُ» ضمیر متصل مفرد مذکر، مفعولبه، معنای «او را / به او». كَيفَ: اسم استفهام یا اسم بیانگر چگونگی؛ مبنی؛ در اینجا برای بیان روش و کیفیت است؛ معنای «چگونه»، «به چه صورت». يُواري: ریشهٔ «و ر ي»؛ فعل مضارع، سومشخص مفرد مذکر؛ معنای «میپوشاند»، «پنهان میکند»، «دفن میکند»، «از دید پنهان میسازد». سَوءَةَ: ریشهٔ «س و أ»؛ اسم مفرد مؤنث، منصوب؛ مفعولبه برای «يُواري»؛ معنای «چیز ناخوشایند و شرمآور»، «بدنِ بیجان»، «جسد»، «آنچه باید پوشانده شود». أَخيهِ: «أَخي» از ریشهٔ «أ خ و»؛ اسم مفرد مذکر، مضاف؛ «ـهِ» ضمیر متصل مفرد مذکر، مضافالیه؛ مجموعاً معنای «برادرش». قالَ يا وَيلَتىٰ أَعَجَزتُ أَن أَكونَ مِثلَ هٰذَا الغُرابِ فَأُوارِيَ سَوءَةَ أَخيگفت: «ای وای بر من! آیا ناتوان ماندم از اینکه مانند این کلاغ باشم و بدنِ برادرم را بپوشانم؟» قالَ: ریشهٔ «ق و ل»؛ فعل ماضی، سومشخص مفرد مذکر؛ معنای «گفت». يا: حرف ندا؛ ریشه ندارد؛ برای صدا زدن، ناله یا اظهار اندوه؛ معنای «ای». وَيلَتىٰ: ریشهٔ «و ي ل»؛ اسم برای نفرین، حسرت و اندوه؛ در اینجا ندا و نالهٔ پشیمانی است؛ معنای «ای وای بر من»، «وا حسرتا». أَعَجَزتُ: «أَ» همزهٔ استفهام؛ برای پرسش همراه با سرزنش و تعجب؛ «عَجَزتُ» از ریشهٔ «ع ج ز»، فعل ماضی، اولشخص مفرد؛ معنای «آیا ناتوان شدم؟»، «آیا درماندم؟». أَن: حرف مصدری و نصب؛ ریشه ندارد؛ فعل پس از خود را منصوب میکند؛ معنای «که»، «از اینکه». أَكونَ: ریشهٔ «ك و ن»؛ فعل مضارع ناقص، اولشخص مفرد، منصوب به سبب «أَن»؛ معنای «باشم»، «بشوم». مِثلَ: ریشهٔ «م ث ل»؛ اسم منصوب؛ خبر برای «أَكونَ»؛ معنای «مانند»، «همانند»، «مثل». هٰذَا: اسم اشارهٔ مفرد مذکر؛ مبنی؛ معنای «این». الغُرابِ: ریشهٔ «غ ر ب»؛ اسم مفرد مذکر، مجرور؛ بدل یا عطف بیان برای «هٰذَا»؛ معنای «کلاغ». فَأُوارِيَ: «فَـ» حرف عطف یا نتیجه؛ «أُوارِيَ» از ریشهٔ «و ر ي»، فعل مضارع اولشخص مفرد، منصوب پس از فاء در جواب معنا؛ معنای «پس بپوشانم»، «دفن کنم»، «از دید پنهان کنم». سَوءَةَ: ریشهٔ «س و أ»؛ اسم مفرد مؤنث، منصوب؛ مفعولبه برای «أُوارِيَ»؛ معنای «بدنِ بیجان»، «جسد»، «آنچه باید پوشانده شود»، «امر ناخوشایند و شرمآور». أَخي: «أَخ» از ریشهٔ «أ خ و»؛ اسم مفرد مذکر، مضاف؛ «ـي» ضمیر متصل اولشخص مفرد، مضافالیه؛ معنای «برادرم». فَأَصبَحَ مِنَ النّادِمينَپس از پشیمانان شد. فَ: حرف عطف یا تفریع؛ ریشه ندارد؛ معنای «پس»، «در نتیجه». أَصبَحَ: ریشهٔ «ص ب ح»؛ فعل ماضی ناقص، سومشخص مفرد مذکر؛ در اصل به معنای «صبح کرد» و در کاربرد ناقص به معنای «شد»، «گردید»؛ معنای جملهای: «شد / گشت». مِنَ: حرف جر؛ ریشه ندارد؛ معنای «از»، «جزوِ»، «در شمارِ». النّادِمينَ: ریشهٔ «ن د م»؛ اسم فاعل جمع مذکر سالم، مجرور به سبب «مِن»؛ معنای «پشیمانان»، «ندامتکنندگان»، «کسانی که دچار حسرت و پشیمانی شدهاند». |
005-031-114-مائدة
« Back to Glossary Index
