009-099-113-توبة

« Back to Glossary Index
و گروهی از عربهای بیابانی کسانی هستند که به الله و زمان دیگر پس از مرگ ایمان صحیح می آورند و آنچه را برای کمک جنگی و غیر آن انفاق میکنند، از روی میل و برای بدست آوردن جایگاه نزدیکی در پیشگاه الله و هم برای بدست آوردن توجهات پیغمبر الله انفاق میکنند، آگاه باشید که اعمال ایشان، واقعا باعث تقرب ایشان به الله و بنفع خودشان میشود و الله ایشان را در رحمت خودش داخل خواهد نمود و به يقين الله نسبت به اینگونه اشخاص گناه بخشی میباشد بس مهربان (۹۹)
وَمِنَ الأَعرابِ مَن يُؤمِنُ بِاللَّهِ وَاليَومِ الآخِرِ وَيَتَّخِذُ ما يُنفِقُ قُرُباتٍ عِندَ اللَّهِ وَصَلَواتِ الرَّسولِ ۚ أَلا إِنَّها قُربَةٌ لَهُم ۚ سَيُدخِلُهُمُ اللَّهُ في رَحمَتِهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحيمٌ

و از میان بادیه‌نشینان کسانی هستند که به الله و روز آخرت ایمان دارند، و آنچه را انفاق می‌کنند وسیله‌های تقرب به الله و سبب توجه پیامبر می‌شمارند. آگاه باشید که بی‌گمان آن انفاق برای آنان مایهٔ نزدیکی است. به‌زودی الله آنان را در رحمت خود وارد خواهد کرد؛ همانا الله آمرزنده و مهربان است.

وَمِنَ الأَعرابِ مَن يُؤمِنُ بِاللَّهِ وَاليَومِ الآخِرِ

و از میان بادیه‌نشینان کسانی هستند که به الله و روز آخرت ایمان دارند.

وَ: حرف عطف یا آغاز جمله؛ ریشه ندارد؛ برای پیوند دادن این بخش با سخن پیشین، به معنای «و».

مِنَ: حرف جر؛ ریشه ندارد؛ در اینجا برای تبعیض و بیان بخشی از یک گروه، به معنای «از میانِ».

الأَعرابِ: اسم جمع؛ ریشه: ع ر ب؛ مجرور به «مِن»، نشانهٔ جر: کسره؛ به معنای «بادیه‌نشینان عرب»، کسانی که در بیابان زندگی می‌کنند؛ با «العرب» تفاوت دارد، زیرا «الأعراب» بیشتر به زندگی بادیه‌نشینی اشاره دارد.

مَن: اسم موصول یا اسم نکره با معنای موصولی؛ ریشه ندارد؛ در محل رفع مبتدا یا بدل/بیان برای بخشی از «الأعراب»؛ به معنای «کسی که»، «کسانی که».

يُؤمِنُ: فعل مضارع؛ ریشه: أ م ن؛ باب إفعال، از «آمَنَ يُؤمِنُ»؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هو» است که به «مَن» برمی‌گردد؛ به معنای «ایمان می‌آورد»، «باور دارد»، «امن و اطمینان قلبی پیدا می‌کند».

بِاللَّهِ: «بِـ» حرف جر، ریشه ندارد، برای تعلق ایمان؛ «الله» اسم جلاله، مجرور به حرف جر، نشانهٔ جر: کسره؛ به معنای «به الله».

وَاليَومِ: «وَ» حرف عطف؛ «اليَومِ» اسم؛ ریشه: ي و م؛ معطوف بر «الله» از جهت تعلق به فعل «يؤمن»، مجرور، نشانهٔ جر: کسره؛ به معنای «روز».

الآخِرِ: صفت برای «اليوم»؛ ریشه: أ خ ر؛ مجرور به تبعیت از موصوف؛ به معنای «آخر»، «پسین»، و در اصطلاح قرآنی «روز قیامت».


وَيَتَّخِذُ ما يُنفِقُ قُرُباتٍ عِندَ اللَّهِ وَصَلَواتِ الرَّسولِ

و آنچه را انفاق می‌کنند وسیله‌های تقرب به الله و سبب توجه پیامبر می‌شمارند.

وَ: حرف عطف؛ ریشه ندارد؛ این فعل را به «يؤمن» پیوند می‌دهد؛ به معنای «و».

يَتَّخِذُ: فعل مضارع؛ ریشه: أ خ ذ؛ باب افتعال، از «اتَّخَذَ يَتَّخِذُ»؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هو» است که به «مَن» برمی‌گردد؛ فعل دو مفعولی است؛ به معنای «می‌گیرد»، «می‌شمارد»، «قرار می‌دهد».

ما: اسم موصول؛ ریشه ندارد؛ مفعول اول برای «يَتَّخِذُ»؛ به معنای «آنچه»، «چیزی که».

يُنفِقُ: فعل مضارع؛ ریشه: ن ف ق؛ باب إفعال، از «أَنفَقَ يُنفِقُ»؛ فاعل آن ضمیر پنهان «هو» است؛ جملهٔ فعلیهٔ «يُنفق» صلهٔ موصول برای «ما» است؛ به معنای «انفاق می‌کند»، «خرج می‌کند»، «در راهی می‌بخشد».

قُرُباتٍ: اسم جمع مؤنث سالم یا جمع «قُربة»؛ ریشه: ق ر ب؛ مفعول دوم برای «يَتَّخِذُ»، منصوب، نشانهٔ نصب: کسره چون جمع مؤنث سالم است؛ به معنای «مایه‌های نزدیکی»، «وسیله‌های تقرب»، «کارهایی که انسان را به الله نزدیک می‌کند».

معنی‌های «مایه»
واژهٔ مایه در فارسی چند معنی پرکاربرد دارد:۱. اصل، پایه، بنیاد
یعنی چیزی که چیز دیگری بر آن بنا می‌شود.مایهٔ کار
مایهٔ اصلی غذا
این فکر، مایهٔ بحث ما شد.
معنی نزدیک: پایه، اصل، بنیاد، مادهٔ اصلی۲. سبب، باعث، موجب
وقتی می‌گوییم چیزی «مایهٔ» چیزی است، یعنی باعث آن می‌شود.تو مایهٔ افتخار خانواده‌ای.
این کار مایهٔ دردسر شد.
دیدنش مایهٔ خوشحالی من بود.
معنی نزدیک: سبب، علت، موجب

۳. سرمایه، دارایی، امکانات
در کاربرد اقتصادی یا کنایی، «مایه» یعنی سرمایه یا چیزی که آدم برای پیشرفت دارد.

او با کمی مایه کارش را شروع کرد.
برای این کار باید مایه گذاشت.
آدم بی‌مایه به جایی نمی‌رسد.
در این معنی، ترکیب‌های زیر هم رایج‌اند:

سرمایه
مایه‌دار = ثروتمند، یا دارای توان و پشتوانه
بی‌مایه = بی‌ارزش، کم‌دانش، بی‌پایه
پرمایه = ارزشمند، عمیق، پربار

۴. مادهٔ آغازگر تخمیر یا ساختن چیزی
در آشپزی و خوراک، «مایه» یعنی ماده‌ای که باعث شکل‌گیری یا آماده‌شدن چیزی می‌شود.

خمیرمایه
مایهٔ ماست
مایهٔ کیک
مایهٔ کوکو
مثلاً مایهٔ ماست همان چیزی است که شیر را به ماست تبدیل می‌کند.

۵. مخلوط یا مادهٔ آماده برای پخت
گاهی «مایه» یعنی ترکیب آماده‌شدهٔ یک غذا.

مایهٔ کتلت را آماده کن.
مایهٔ پنکیک کمی شل شده است.
مایهٔ کیک را در قالب بریز.

۶. در موسیقی: دستگاه، مقام، فضا یا پایهٔ نغمه
در موسیقی ایرانی، «مایه» می‌تواند به فضای آوایی یا پایهٔ ملودیک اشاره کند.

این قطعه در مایهٔ شور است.
آواز را در مایهٔ سه‌گاه خواند.
آهنگ حال‌وهوایی در مایهٔ دشتی دارد.
در زبان عمومی هم می‌گوییم:

حرفش در مایهٔ طنز بود.
یعنی حال‌وهوا یا سبک طنز داشت.

۷. رنگ، ته‌رنگ، کیفیت ظریف
در ترکیب‌هایی مثل رنگ‌مایه، معنی «ته‌رنگ» یا کیفیت اصلی رنگ را می‌دهد.

رنگ‌مایهٔ آبی
رنگ‌مایه‌های گرم
این نقاشی رنگ‌مایهٔ غمگینی دارد.

۸. دانش، توان، ارزش درونی
در توصیف آدم، نوشته، اثر هنری یا فکر، «مایه» یعنی عمق، ارزش و پشتوانه.

کتابی پرمایه است.
سخنش بی‌مایه بود.
شاعر خوش‌ذوق و مایه‌داری است.
اینجا «مایه‌دار» الزاماً به معنی پولدار نیست؛ یعنی دارای توان، دانش یا ارزش هنری.

۹. اندازه و مقدار؛ در کاربرد قدیمی یا ادبی
در فارسی قدیم، «مایه» گاهی به معنی مقدار و اندازه هم آمده است.

چه مایه رنج بردی؟
چندان مایه ندارد.
امروزه این کاربرد کمتر است و بیشتر در نثر ادبی دیده می‌شود.

ریشهٔ «مایه»
«مایه» واژه‌ای فارسی است، نه عربی.

صورت کهن‌تر آن در فارسی میانه به شکل‌هایی مانند māyag / مایگ آمده است. در گذر زمان، پایان ـگ در بسیاری از واژه‌های فارسی میانه به ـه تبدیل شده است؛ مانند:

خانگ → خانه
نامگ → نامه
مایگ → مایه
پس از نظر تاریخی:

مایگ→مایه {مایه}معنای اصلی آن در فارسی میانه چیزی در حدود ماده، اصل، بنیاد، سرمایه و سرچشمه بوده است. از همین معنای اصلی، معنی‌های امروزی آن ساخته شده‌اند:

اصل و بنیاد → مایهٔ کار
سرمایه → مایه گذاشتن
سبب و علت → مایهٔ شادی
مادهٔ آغازگر → خمیرمایه، ماست‌مایه
پایهٔ موسیقایی → مایهٔ شور، مایهٔ دشتی

نکتهٔ مهم
«مایه» را نباید با مایع یکی دانست.

مایه: فارسی؛ یعنی اصل، سرمایه، سبب، مادهٔ اصلی و مانند آن.
مایع: عربی؛ یعنی روان و سیال، مثل آب و روغن.
مثلاً:

مایهٔ کیک = مخلوط اصلی کیک
مادهٔ مایع = مادهٔ روان و سیال
این دو از نظر ریشه یکی نیستند.

عِندَ: ظرف مکان یا ظرف معنوی؛ ریشه: ع ن د؛ منصوب به ظرفیت؛ وابسته به «قربات» و بیانگر ارزش و جایگاه آن نزد الله؛ به معنای «نزد»، «در پیشگاه»، «در نزدِ».

اللَّهِ: اسم جلاله؛ مجرور به اضافه پس از «عند»، نشانهٔ جر: کسره؛ به معنای «الله».

وَصَلَواتِ: «وَ» حرف عطف؛ «صَلَواتِ» جمع «صلاة»؛ ریشه: ص ل و / ص ل ي؛ معطوف بر «قربات»، منصوب و نشانهٔ نصب آن کسره است چون جمع مؤنث سالم است؛ مضاف؛ در اینجا به معنای «دعاها»، «درخواست آمرزش و رحمت»، نه نمازهای واجب.

الرَّسولِ: اسم؛ ریشه: ر س ل؛ مضاف‌الیه برای «صلوات»، مجرور، نشانهٔ جر: کسره؛ به معنای «پیامبر»، «فرستاده»؛ مقصود پیامبر اسلام است.


أَلا إِنَّها قُربَةٌ لَهُم

آگاه باشید، بی‌گمان آن برای آنان وسیله‌ تقرب است.

أَلا: حرف استفتاح و تنبیه؛ ریشه ندارد؛ برای توجه دادن و تأکید بر اهمیت جملهٔ بعد؛ به معنای «آگاه باشید»، «بدانید».

إِنَّها: «إِنَّ» حرف تأکید و نصب؛ ریشه ندارد؛ برای تأکید؛ «ها» ضمیر متصل در محل نصب اسم «إنّ»، به «ما يُنفق» یا مجموع انفاق آنان برمی‌گردد؛ به معنای «بی‌گمان آن».

قُربَةٌ: اسم مفرد مؤنث؛ ریشه: ق ر ب؛ خبر «إنّ»، مرفوع، نشانهٔ رفع: ضمه؛ به معنای «مایهٔ نزدیکی»، «وسیلهٔ تقرب»، «چیزی که انسان را به قرب الله می‌رساند».

لَهُم: «لِـ» حرف جر؛ ریشه ندارد؛ برای اختصاص و سودمندی؛ «هُم» ضمیر متصل در محل جر، به مؤمنانِ بادیه‌نشین برمی‌گردد؛ به معنای «برای آنان»، «به سود آنان».


سَيُدخِلُهُمُ اللَّهُ في رَحمَتِهِ

به‌زودی الله آنان را در رحمت خود وارد خواهد کرد.

سَـ: حرف استقبال نزدیک؛ ریشه ندارد؛ بر سر فعل مضارع می‌آید و آینده را می‌رساند؛ به معنای «به‌زودی»، «خواهد».

يُدخِلُهُمُ: فعل مضارع؛ ریشه: د خ ل؛ باب إفعال، از «أَدخَلَ يُدخِلُ»؛ مرفوع، فاعل آن بعداً آمده است: «الله»؛ «هُم» ضمیر متصل در محل نصب مفعول‌به، به مؤمنانِ بادیه‌نشین برمی‌گردد؛ به معنای «وارد می‌کندشان»، «درمی‌آوردشان».

اللَّهُ: اسم جلاله؛ فاعل برای «يُدخِلُ»، مرفوع، نشانهٔ رفع: ضمه؛ به معنای «الله».

في: حرف جر؛ ریشه ندارد؛ برای بیان داخل شدن در چیزی یا برخوردار شدن از آن؛ به معنای «در»، «درونِ».

رَحمَتِهِ: «رَحمَة» اسم؛ ریشه: ر ح م؛ مجرور به «في»، نشانهٔ جر: کسره؛ مضاف؛ «هِ» ضمیر متصل در محل جر مضاف‌الیه، به الله برمی‌گردد؛ به معنای «رحمت او»، «مهربانی و لطف او»، «آمرزش و بخشایش او».


إِنَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحيمٌ

همانا الله آمرزنده و مهربان است.

إِنَّ: حرف تأکید و نصب؛ ریشه ندارد؛ برای تأکید مضمون جمله؛ به معنای «همانا»، «بی‌گمان».

اللَّهَ: اسم جلاله؛ اسم «إنّ»، منصوب، نشانهٔ نصب: فتحه؛ به معنای «الله».

غَفورٌ: صفت مشبهه یا صیغهٔ مبالغه؛ ریشه: غ ف ر؛ خبر اول برای «إنّ»، مرفوع، نشانهٔ رفع: ضمه؛ به معنای «بسیار آمرزنده»، «پوشانندهٔ گناه»، «بخشاینده».

رَحيمٌ: صفت مشبهه؛ ریشه: ر ح م؛ خبر دوم برای «إنّ» یا صفت برای «غفور»، مرفوع، نشانهٔ رفع: ضمه؛ به معنای «بسیار مهربان»، «دارای رحمت پایدار»، «رحمت‌کننده».

Nach oben scrollen