| و تو ای پیغمبر بر بنی اسرائیل حکایت دو پسر آدم را روی حقیقتش بخوان، وقتی آن دو هدیه ای را برای جلب توجه خالق عالم هدیه کردند و هدیه یکی پذیرفته شد و هدیه دیگر مورد قبول قرار نگرفت، دومی به اولی گفت تو را خواهم کشت، اولی گفت این کار الله است که همیشه از پرهیزکاران کارشان را می پذیرد (دومی با اینکه بزرگتر از اولی بود چون لیاقت نداشت، خواهر نزدیکتر خود، ولی خوشگلتر خود را به زنی بگیرد مردود شد و این میرساند که خالق عالم بی جهت برای کسی روی اینکه پدرش کیست یا دینش به چه اسمی است یا از حیث سن بزرگتر است ارزشی مقرر نمیکند و جز پرهیز از افکار و کارهای بد و داشتن عقیده صحیح و عمل کردن کارهای خوب روی دستورات الله راهی دیگر برای رستگاری نیست. باید دانست که دومی، پسر اول آدم بود و نامش بر طبق متن تورات فعلی قائین است که در میان مسلمانان معروف به قابيل شده، چون او با یک دختر بطور دوقلو بدنیا آمد و بعد از تولد او برادرش هابیل نیز با دختری دیگر متولد شد و نمی شد قابیل با دختر هم تولدش زناشوئی نماید و باید با هم تولدِ هابیل ازدواج کند، تا هر چه ممکن است از هم خونی دورتر باشند، به دستور الله از طریق آدم مقرر شد قابیل دختر دورتر را که زشت تر بود به همسری خود در آورد و قابيل هم تولدِ خود را که خوشگلتر بود میخواست و همین اختلاف باعث شد که اعتراضی کند و پدرش آدم گفت هریک از شما دو تا هدیه ای تقديم الله کنید، هدیه هر یک که بوسیله آتشی آسمانی بسوزد، او برای تصاحب دختر خوشگلتر مورد رضای الله است و چون هدیه هابیل که گوسفندی بود پذیرفته شد، قابیل که هدیه اش خوشه هائی از گندم بود و آتش نگرفت ناراحت شد و بفکر کشتن برادرش افتاد) (۲۷) |
005-027-114-مائدة
« Back to Glossary Index
