039-023-061-زمر

« Back to Glossary Index
الله نیکوترین مطالب را به صورت کتابی فرو فرستاد (کتاب یعنی مطالب واجب، لازم و ثابت؛ چه از حیث الفاظ و قافیه و چه از حیث معنا. پیام‌های الله از هر دو جهت، به‌خصوص جهت دوم، به کتاب معروف شده‌اند؛ نه از لحاظ اینکه در جایی نوشته شده باشند) که تمام آن به طرز مخصوصی متشابه است

(متشابه یعنی شبیه به هم و آن بر چند نوع است: گاهی از حیث الفاظ، قافیه و سبک شبیه به هم هستند، مانند ظاهر آیات و سوره‌های قرآن؛ و گاهی از حیث معنا شبیه به هم هستند و معانی آیات و سوره‌های قرآن از این حیث نیز متشابه‌اند، زیرا سوره‌های قرآن دارای مکرراتی برای تکرار معانی مختلف هستند که گویای راهنمایی‌های قرآن است. نوع سوم تشابه آیات قرآنی، که این آیه درباره آن است، تشابه از حیث تأثیر است که در گروه خدا‌ترسان خردمند تأثیری بسیار مفید دارد و در گروه هوسران و دنیاخواه، تأثیر گمراهی، مخالفت بیشتر، لج‌بازی و تمسخر. غیر از این سه نوع متشابه، یک نوع متشابه دیگر در آیات قرآنی هست که فقط درباره ۲۹ آیه رمزی، مانند فواتح سور، صدق می‌کند و خالق عالم آنها را از این جهت متشابه خوانده که از آن خیالات مختلف و تفسیرهای غلطِ شبیه به هم، که باعث اشتباه‌انداختن و مشتبه‌کردن امور بر انسان می‌شود، به دست می‌آید و یک مفسر خوب و پرهیزکار در فهم آیاتی که در آنها لفظ متشابه گنجانده شده، دچار اشتباه در تشخیص این موارد مختلف نمی‌شود)

و مجموعه‌ای است از پیچ‌وخم‌هایی که از آن پوست‌های کسانی که از پروردگار خود می‌ترسند منقبض می‌گردد و پس از آن، هم پوست‌های ایشان و هم جان‌هایشان به سوی یادآوری‌های الله نرم و آرام می‌شود

(ما لغت «مثانی» را مجموعه‌ای از پیچ‌وخم‌ها ترجمه کرده‌ایم، زیرا مثانی جمع مثنی بر وزن معنا می‌باشد و مثنی برای پیچ‌وخمی مانند پیچ‌وخم زانو، بازو و جاده کوهستانی استعمال می‌گردد. خالق عالم آیات قرآن را مجموعه‌ای از پیچ‌وخم‌ها معرفی فرموده تا بدانیم فهم بیشتر آیات قرآنی مشکل و پیچ‌وخم‌دار است و ما تا به پیچ‌وخم آن آگاه نباشیم، نمی‌توانیم آنها را درست تفسیر کنیم. حل پیچ‌وخم آنها نیز در خود قرآن است؛ یعنی برای فهم آیات مشکل قرآن باید متوجه شویم که توضیح آن در کدام سوره و آیه دیگر است و باید هم به پس و پیش هر آیه توجه داشته باشیم، هم به موقعیت زمان و مکان نزول آن و هم به هر آیه دیگری که در آن زمینه در سوره‌های دیگر است. اگر این شرایط را مراعات کنیم، روی قانون اینکه بعضی از قرآن بعض دیگر را تفسیر می‌کند، حتماً به تفسیر حقیقی و روشن تمام آیات مشکل قرآن آگاه خواهیم شد؛ مگر آیاتی که درباره بعضی از اعمال دینی است که پس از اطلاع کامل از سنت پیغمبر اسلام، آنها را هم به روشنی خواهیم فهمید. متأسفانه بسیاری از مفسران، مثانی را مکرر معنا کرده‌اند که نه با معنای لغوی مثانی جور است و نه با معنای جمله مربوطه تطبیق می‌کند. اینکه نوشته شده پوست خداترسان از معنای حقیقی آیات قرآنی منقبض می‌شود، از آن روست که سخت تحت تأثیر آنها قرار می‌گیرند؛ زیرا یقین می‌کنند آنچه را با دقت فهمیده‌اند، عین حقیقت است و توجه‌نکردن به آن، آینده خطرناکی را در پی دارد. وقتی آنها را پذیرفتند و اعمال خود را با آنها تطبیق کردند، در خود شادی و آرامش حس می‌کنند و با آرامش روح ایشان، پوست و جسمشان نیز از حالت ناراحتی و انقباض خارج می‌گردد؛ حال آنکه این آیات در روح فسادکاران دنیاخواه بی‌اثر است)

راهنمایی الله، که هر کس را بخواهد بدان هدایت می‌کند، چنین است و هر کس را الله از چنین راهی گم کند، برای او هیچ راهنمای صحیحی نخواهد بود (خواست الله برای راهنمایی یا گمراهی، قراردادهای اجتماعی الله است که باعث راهنمایی یا گمراهی می‌شوند و شرط اصلی آنها خواستن و کوشش‌کردن انسان‌ها برای رسیدن به آنهاست). (23)

خیر؛ اگر «کل قرآن» و روابط معنایی میان آیات را نیز در نظر بگیریم، این برداشت که «مثانی» یعنی مجموعه‌ای از پیچ‌وخم‌های تفسیری قرآن، تأیید زبانی و متن‌شناختی کافی ندارد.

۱. رابطهٔ «مثانی» با دیگر کاربرد قرآنی آن

واژهٔ «مثانی» در قرآن دو بار آمده است:

  1. حجر،  وَلَقَد آتَيناكَ سَبعًا مِنَ المَثاني وَالقُرآنَ العَظيمَ ۸۷
  2. زمر،  اللَّهُ نَزَّلَ أَحسَنَ الحَديثِ كِتابًا مُتَشابِهًا مَثانِيَ تَقشَعِرُّ مِنهُ جُلودُ الَّذينَ يَخشَونَ رَبَّهُم ثُمَّ تَلينُ جُلودُهُم وَقُلوبُهُم إِلىٰ ذِكرِ اللَّهِ ۚ ذٰلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهدي بِهِ مَن يَشاءُ ۚ وَمَن يُضلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِن هادٍ ۲۳

در هر دو مورد، شبکهٔ معناییِ محتمل‌تر حولِ تکرار، بازگشت، دوگانگی و جفت‌بودن می‌گردد:

  • «سبعاً من المثاني» را غالباً هفت آیهٔ سورهٔ حمد دانسته‌اند؛ آیاتی که پیوسته در نماز تکرار می‌شوند.
  • در زمر، ۲۳ قرآن کتابی معرفی می‌شود که مضامین آن به صورت‌های گوناگون بازمی‌گردند و در قالب تقابل‌ها عرضه می‌شوند.

اگر «مثانی» در زمر به معنی «پیچ‌وخم‌های دشوار» بود، باید در آیهٔ حجر نیز نشانه‌ای از این معنا وجود می‌داشت؛ در حالی که ترکیب «هفت تا از مثانی» با «هفت پیچ‌وخم» سازگار نیست، اما با «هفت آیهٔ تکرارشونده» یا «هفت آیهٔ دارای بازگشت و تکرار» سازگاری روشنی دارد.

۲. پیوند ریشهٔ «ثنی» با «پیچ» کافی نیست

ریشهٔ «ثنی» با مفاهیمی مانند خم‌کردن، تا کردن، دوتا کردن و بازگرداندن ارتباط دارد. برای نمونه، «ثَنایا» می‌تواند به گذرگاه‌های کوهستانی یا خمیدگی‌ها اشاره کند.

اما از نظر روابط معنایی، این زنجیره معتبر نیست:

تا شدن / خم شدن⟹پیچ جاده⟹پیچیدگیِ فکریِ آیات

مرحلهٔ آخر، یعنی انتقال از خمیدگی جسمی به «ابهام و دشواری تفسیری»، در آیه هیچ قرینه‌ای ندارد. زبان‌شناسی تاریخی و معنایی اجازه نمی‌دهد هر معنای ممکنِ یک ریشه را بدون قرینه به هر مشتق آن نسبت دهیم.

برای مثال، «بازو خم می‌شود» درست است؛ اما از این نمی‌توان نتیجه گرفت هر واژه‌ای از همان ریشه، در هر متن، معنای «مسئلهٔ دشوار» دارد.

۳. رابطهٔ نحوی و معنایی در زمر، ۲۳

در آیهٔ زمر ساختار چنین است:

كِتَابًا مُتَشَابِهًا مَثَانِيَ

«کتاباً» موصوف است و «متشابهاً» و «مثانی» دو وصف آن‌اند. معنای طبیعیِ این دو وصف کنار هم چنین است:

  • متشابهاً: اجزا و آیات آن با هم متناسب، هماهنگ و هم‌سو هستند؛ نه متناقض.
  • مثانی: مضامین آن بازگشت و تکرار دارند، یا به شکل جفت‌ها و تقابل‌ها مطرح می‌شوند.

این پیوند با ساختار گستردهٔ قرآن کاملاً هماهنگ است. قرآن مکرراً موضوعات واحد را در سوره‌های گوناگون بازمی‌گوید: توحید، نبوت، معاد، داستان پیامبران، نعمت و عذاب، هدایت و گمراهی.

همچنین تقابل‌های فراوانی دارد، مانند:

حق و باطل، ایمان و کفر، بهشت و جهنم، رحمت و عذاب،  دنیا و آخرت

این روابط تقابلی و تکراری با «مثانی» تناسب دارند؛ اما «پیچ‌وخم تفسیری» نه با ساختار جمله و نه با تکرارهای درون‌قرآنی، رابطهٔ مستقیمی ندارد.

۴. «متشابه» نیز به معنی «پیچیده» نیست.

برداشت مورد بحث، ظاهراً «متشابهاً مثانی» را به گونه‌ای می‌فهمد که گویی قرآن کتابی پیچیده و دشوارگشا است. ولی «متشابه» در اینجا لزوماً به معنای «ابهام‌آلود» یا «غیرقابل فهم» نیست.

در این سیاق، «متشابه» مناسب‌تر است که چنین فهمیده شود:

  • آیات و بخش‌های قرآن یکدیگر را تأیید می‌کنند؛
  • از نظر حقانیت و استواری هم‌سنخ‌اند؛
  • مضامین مشترک را با بیان‌های هماهنگ بازمی‌آورند.

بنابراین رابطهٔ معناییِ محتمل چنین است:

متشابه+مثانی=هماهنگیِ درونی+بازگویی و بازگشتِ مضامین است

و نه اینکه: متشابه+مثانی = ابهام+پیچ‌وخمِ تفسیری

۵. کل قرآن، تکرار هدفمند را نشان می‌دهد؛ نه معماپردازی

در خود قرآن بارها بر روشنی و تبیین‌گری آن تأکید شده است؛ از جمله:

كِتَابٌ مُبِينٌ / قُرْآنًاعَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ / وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ

(قمر، ۱۷، ۲۲، ۳۲ و ۴۰)

و نیز در سورهٔ قمر، عبارت زیر چهار بار تکرار می‌شود:

فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که تکرار در قرآن کارکردی هدایتی، تأکیدی، تربیتی و یادآورانه دارد. نمی‌توان از آن نتیجه گرفت که خدا آیات را «پیچ‌وخم‌دار» معرفی کرده تا فهم آنها دشوار باشد.

البته قرآن دارای آیات ژرف، فشرده، چندلایه و گاه نیازمند بررسی دقیق است؛ اما این با این ادعا که «مثانی» نامِ پیچیدگی‌های تفسیری قرآن است، تفاوت دارد.

۶. آیهٔ «بعض قرآن بعض دیگر را تفسیر می‌کند»

این اصل که آیات قرآن در فهم یکدیگر نقش دارند، معتبر و مهم است. مثلاً یک آیه ممکن است آیه‌ای دیگر را:

  • توضیح دهد؛
  • مقید کند؛
  • تفصیل دهد؛
  • نمونه‌ای برای آن بیاورد؛
  • یا موضوع آن را از زاویه‌ای دیگر روشن کند.

اما از نظر روش‌شناسی، نباید نتیجه گرفت که همهٔ آیات دشوار فقط با ارجاع به آیات دیگر، بدون نیاز به زبان عربی، تاریخ نزول، سنت معتبر و شناخت عرف عصر نزول، به صورت قطعی حل می‌شوند.

خود قرآن در مواردی به پیامبر نقش تبیین می‌دهد:

بِٱلْبَيِّنَٰتِ وَٱلزُّبُرِ ۗ وَأَنزَلْنَآ إِلَيْكَ ٱلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ‎﴿٤٤﴾

(نحل، ۴۴)

پس رابطهٔ درون‌قرآنی بسیار مهم است، ولی تنها ابزار فهم نیست.

۷. تفسیر «تقشعرّ» و «تلين»

در ادامهٔ زمر، ۲۳ آمده است:

تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ

«تقشعرّ» بیشتر به معنای لرزیدن پوست، مورمور شدن، یا سیخ‌شدن موهای بدن از شدت تأثر و خشیت است؛ نه صرفاً «منقبض‌شدن پوست».

سپس: ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ

یعنی پس از آن حالتِ هیبت و خشیت، پوست و دل آنان به یاد خدا نرم و آرام می‌گردد. این یک حرکت معنایی روشن دارد:

خشیت و هیبت⟶نرمیِ دل و آرامش در یاد خدا

این آیه نمی‌گوید که علتِ این حالت، حل‌کردن پیچیدگی‌های تفسیر یا رسیدن به یقین دربارهٔ «تفسیر حقیقیِ تمام آیات» است.

نتیجه

از دید زبان‌شناختی و روابط معناییِ درون‌قرآنی:

  • ارتباط ریشهٔ «ثنی» با خم‌کردن و تا کردن درست است.
  • اما ترجمهٔ «مثانی» به «مجموعه‌ای از پیچ‌وخم‌ها» قابل دفاع نیست.
  • پیوند «مثانی» با تکرار، بازگشت مضامین، جفت‌بودن و تقابل‌ها، با کاربردهای قرآنی و سیاق زمر، ۲۳ سازگارتر است.
  • قرآن در عین ژرفا و وجود آیات نیازمند تحقیق، خود را کتابی صرفاً معماگونه یا ذاتاً پیچ‌وخم‌دار معرفی نمی‌کند.
  • اصلِ فهم قرآن با قرآن درست است، ولی تبدیل آن به ادعای حل قطعی همهٔ دشواری‌ها، بدون منابع و قرائن دیگر، موجه نیست.
اللَّهُ نَزَّلَ أَحسَنَ الحَديثِ كِتابًا مُتَشابِهًا مَثانِيَ تَقشَعِرُّ مِنهُ جُلودُ الَّذينَ يَخشَونَ رَبَّهُم ثُمَّ تَلينُ جُلودُهُم وَقُلوبُهُم إِلىٰ ذِكرِ اللَّهِ ۚ ذٰلِكَ هُدَى اللَّهِ يَههِ مَن يَشاءُ ۚ وَمَن يُضلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِن هادٍ

الله بهترین سخن را در قالب کتابی نازل کرده است که بخش‌هایش همانند و هماهنگ، و تکرارشونده است؛ از [شنیدن] آن، پوستِ کسانی که از پروردگارشان می‌ترسند به لرزه می‌افتد؛ سپس پوست‌هایشان و دل‌هایشان به یاد الله نرم و آرام می‌شود. این هدایتِ الله است؛ هر که را بخواهد، به‌وسیلهٔ آن هدایت می‌کند؛ و هر که را الله گمراه کند، برای او هیچ هدایت‌کننده‌ای نیست.

اللَّهُ نَزَّلَ أَحسَنَ الحَديثِ كِتابًا مُتَشابِهًا مَثانِيَ

الله بهترین سخن را به صورت کتابی همانند و هماهنگ، و دارای بخش‌های تکرارشونده نازل کرد.

اللَّهُ
ریشه: «أ ل ه». اسم خاصّ و نام ذات مقدس الله؛ مرفوع است و نقش فاعلِ فعل «نَزَّلَ» را دارد؛ یعنی: الله.

نَزَّلَ
ریشه: «ن ز ل». فعل ماضی، باب تفعیل، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ به معنای فرود آورد، نازل کرد. باب تفعیل در اینجا می‌تواند بر تدریجی‌بودن یا تأکید در نازل‌کردن دلالت کند.

أَحسَنَ
ریشه: «ح س ن». اسم تفضیل، منصوب؛ مفعول‌بهِ «نَزَّلَ» و مضاف است؛ یعنی: بهترین، نیکوترین.

الحَديثِ
ریشه: «ح د ث». اسم، مفرد، معرفه با «ال»، مجرور؛ مضاف‌الیهِ «أَحسَنَ» است؛ یعنی: سخن، گفتار، پیام. «أَحسَنَ الحَديثِ» یعنی بهترین سخن.

كِتابًا
ریشه: «ك ت ب». اسم، مفرد، منصوب و نکره؛ بدل یا عطف بیان برای «أَحسَنَ الحَديثِ» است؛ یعنی: کتابی نوشته‌شده و گردآورده.

مُتَشابِهًا
ریشه: «ش ب ه». اسم فاعل از باب تفاعل، منصوب؛ صفتِ «كِتابًا» است؛ یعنی: همانند، همگون، هماهنگ. مقصود، هماهنگی و همسانی آیات قرآن در حقّانیت، زیبایی و استواری است.

مَثانِيَ
ریشه: «ث ن ي». اسم، جمعِ «مَثْنَى» یا «مَثْنِيَّة»، منصوب؛ صفت دیگر برای «كِتابًا» است؛ یعنی: دارای بخش‌های دوتایی یا تکرارشونده. آیات و مطالب آن بارها تکرار می‌شوند تا یادآوری، پند و اثرگذاری بیشتر شود.


تَقشَعِرُّ مِنهُ جُلودُ الَّذينَ يَخشَونَ رَبَّهُم

از آن، پوست‌های کسانی که از پروردگارشان بیم دارند، به لرزه و جمع‌شدگی می‌افتد.

تَقشَعِرُّ
ریشه: «ق ش ع ر». فعل مضارع، سوم‌شخص مفرد مؤنث؛ به معنای لرزیدن پوست، سیخ‌شدن موهای بدن و جمع‌شدن پوست از شدت ترس یا تأثر. فعل به صورت مفرد مؤنث آمده، زیرا فاعل آن «جُلود» جمع غیرعاقل است.

مِنهُ
«مِن» حرف جر، به معنای: از؛ و «هُ» ضمیر پیوستهٔ سوم‌شخص مفرد مذکر، مجرور در محل و بازگشت‌کننده به «کتاب» یا قرآن. یعنی: از آن.

جُلودُ
ریشه: «ج ل د». اسم، جمعِ «جِلد»، مرفوع؛ فاعلِ «تَقشَعِرُّ» است؛ یعنی: پوست‌ها.

الَّذينَ
اسم موصول، جمع مذکر، در محل جر به سبب اضافه‌شدن به «جُلود»؛ یعنی: کسانی که.

يَخشَونَ
ریشه: «خ ش ي». فعل مضارع، سوم‌شخص جمع مذکر، مرفوع؛ به معنای می‌ترسند و بیمی آمیخته با شناخت و بزرگداشت دارند.

رَبَّهُم
ریشه: «ر ب ب». «رَبَّ» اسم، مفرد، منصوب؛ مفعول‌بهِ «يَخشَونَ» و مضاف است؛ یعنی: پروردگار. «هُم» ضمیر پیوستهٔ سوم‌شخص جمع مذکر، در محل جر مضاف‌الیه؛ یعنی: پروردگارشان.


ثُمَّ تَلينُ جُلودُهُم وَقُلوبُهُم إِلىٰ ذِكرِ اللَّهِ

سپس پوست‌هایشان و دل‌هایشان به یاد الله نرم و آرام می‌گردد.

ثُمَّ
حرف عطف؛ برای بیان ترتیب همراه با فاصله یا مرحله‌ای پس از مرحلهٔ پیشین است؛ یعنی: سپس.

تَلينُ
ریشه: «ل ي ن». فعل مضارع، سوم‌شخص مفرد مؤنث؛ به معنای نرم می‌شود، آرام می‌گیرد و انعطاف می‌پذیرد. مفرد مؤنث‌بودن فعل به سبب تقدم فعل و جمع غیرعاقل بودن «جُلود» است.

جُلودُهُم
ریشه: «ج ل د». «جُلودُ» اسم، جمع، مرفوع؛ فاعلِ «تَلينُ» و مضاف است؛ یعنی: پوست‌ها. «هُم» ضمیر پیوستهٔ سوم‌شخص جمع مذکر، در محل جر مضاف‌الیه؛ یعنی: پوست‌هایشان.

وَ
حرف عطف؛ یعنی: و.

قُلوبُهُم
ریشه: «ق ل ب». «قُلوبُ» اسم، جمعِ «قلب»، مرفوع و معطوف بر «جُلودُهُم»؛ یعنی: دل‌ها. «هُم» ضمیر پیوستهٔ سوم‌شخص جمع مذکر، در محل جر مضاف‌الیه؛ یعنی: دل‌هایشان.

إِلىٰ
حرف جر؛ یعنی: به‌سوی، به.

ذِكرِ
ریشه: «ذ ك ر». اسم، مفرد، مجرور به «إِلىٰ» و مضاف؛ یعنی: یادکردن، یاد، یادآوری.

اللَّهِ
ریشه: «أ ل ه». اسم خاصّ و نام ذات مقدس الله؛ مجرور و مضاف‌الیهِ «ذِكرِ» است؛ یعنی: الله. «ذِكرِ الله» یعنی یاد الله، یادکردن از او و توجه دل به او.


ذٰلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهدي بِهِ مَن يَشاءُ

این، هدایتِ الله است؛ به‌وسیلهٔ آن هر که را بخواهد هدایت می‌کند.

ذٰلِكَ
اسم اشاره برای مفرد مذکر، در محل رفع مبتدا؛ یعنی: آن، این. اشاره به قرآن و اثر هدایت‌بخش آن دارد.

هُدَى
ریشه: «ه د ي». اسم، به معنای راهنمایی، راه‌یافتگی و رساندن به راه درست؛ مرفوع و خبرِ «ذٰلِكَ» است، و به صورت «هُدى» با الف مقصوره نوشته می‌شود.

اللَّهِ
ریشه: «أ ل ه». اسم خاصّ و نام ذات مقدس الله؛ مجرور و مضاف‌الیهِ «هُدَى» است؛ یعنی: الله. «هُدَى الله» یعنی هدایتی که از سوی الله است.

يَهدي
ریشه: «ه د ي». فعل مضارع، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ یعنی: هدایت می‌کند، راه می‌نماید، به راه درست می‌رساند. فاعل آن الله است.

بِهِ
«بِ» حرف جر، به معنای: به‌وسیلهٔ؛ و «هُ» ضمیر پیوستهٔ سوم‌شخص مفرد مذکر، مجرور در محل و بازگشت‌کننده به قرآن یا هدایتِ یادشده؛ یعنی: به‌وسیلهٔ آن.

مَن
اسم موصول یا اسم شرط، در محل نصب مفعول‌بهِ «يَهدي»؛ یعنی: هر که را، کسی را که.

يَشاءُ
ریشه: «ش ي أ». فعل مضارع، سوم‌شخص مفرد مذکر؛ یعنی: می‌خواهد. فاعل آن الله است؛ مقصود، خواستنِ حکیمانه و بر پایهٔ علم و عدالت الله است.


وَمَن يُضلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِن هادٍ

و هر که را الله گمراه کند، برای او هیچ هدایت‌کننده‌ای نیست.

وَ
حرف عطف یا استیناف؛ یعنی: و.

مَن
اسم شرط جازم، در محل نصب مفعول‌بهِ مقدّم برای «يُضلِل»؛ یعنی: هر کس را که.

يُضلِلِ
ریشه: «ض ل ل». فعل مضارع، باب اِفعال، مجزوم به سبب «مَن» شرطیه؛ یعنی: گمراه کند، واگذارد تا در گمراهی بماند. فاعل آن «الله» است.

اللَّهُ
ریشه: «أ ل ه». اسم خاصّ و نام ذات مقدس الله؛ مرفوع و فاعلِ «يُضلِلِ» است؛ یعنی: الله.

فَ
فاء جواب شرط؛ جملهٔ پس از آن را پاسخِ شرط قرار می‌دهد؛ یعنی: پس، در نتیجه.

ما
حرف نفی؛ یعنی: نیست، ندارد.

لَهُ
«لِ» حرف جر، به معنای: برای؛ و «هُ» ضمیر پیوستهٔ سوم‌شخص مفرد مذکر، مجرور در محل و بازگشت‌کننده به «مَن»؛ یعنی: برای او.

مِن
حرف جر زائد برای تأکید نفی؛ معنای نفی را استوارتر می‌کند و در ترجمه چنین فهمیده می‌شود: هیچ، هیچ‌گونه.

هادٍ
ریشه: «ه د ي». اسم فاعل، مفرد، مجرور لفظاً به «مِن» و مرفوع محلاً؛ یعنی: هدایت‌کننده، راهنما. در ساختار نفی، معنایش این است: هیچ هدایت‌کننده‌ای برای او نیست.

Nach oben scrollen