008-008-094-أنفال

« Back to Glossary Index
تا راستی آن دین سزاوار را نشان دهد و آن عقاید باطل را باطل گرداند اگر چه گناهکاران را خوش نیاید (کاملا در این آیات پیداست که پیغمبر اسلام از طريق وحىِ الله به ایشان گفته، یا کاروان ابوسفیان که چهل سوار مسلح همراه داشت، نصیب شما میشود و یا با یک لشگر پر قدرتی که از مکه خواهد آمد، خواهید جنگید و بهرحال یکی از این دو پیروزی نصیب شما خواهد شد، این پیشگوئی به این صورت گفته شد تا کم ایمانان پیروزی بر کاروان را بخواهند و دنیا خواهی خود را نشان بدهند و مؤمنان اظهار کنند که پیروزی بر لشگر مجهز را از خالق عالم خواهانند و به این طریق اگر هم جنگی درگیر شود، فرماندهان مسلمان بدانند چه کسانی را بر چه کسانی مقدم دارند) (۸)

متن عربی: لِيُحِقَّ الحَقَّ وَيُبطِلَ الباطِلَ وَلَو كَرِهَ المُجرِمونَ

ترجمهٔ فارسیِ یک‌باره: تا حق را برقرار سازد و باطل را نابود کند، هرچند تبهکاران ناخشنود باشند.

جملهٔ ۱: لِيُحِقَّ الحَقَّ

ترجمهٔ فارسی: تا حق را برقرار سازد.

تحلیل واژگان و نقش‌ها:

  • لِ: حرف جر/حرف غایت و علت؛ اینجا «برای اینکه/تا» با معنای تعلیل یا غایت.
  • يُحِقَّ: فعل مضارع منصوب (به‌سبب لِ)؛ باب أفعل (أَحَقَّ يُحِقُّ)، ریشه: ح ق ق؛ معنا: حق را محقق/برقرار کردن، ثابت کردن.
  • الحَقَّ: اسم معرفه با «ال»، مفعولٌ‌به منصوب؛ ریشه: ح ق ق؛ معنا: حقیقت/حق.

ریشه و معانی کلیدی:

  • ح ق ق: دلالت بر ثبوت، تحقق، درستی؛ «حَقّ» = حقیقت، درستی؛ «أَحَقَّ» = محقق ساختن.

جملهٔ ۲: وَيُبطِلَ الباطِلَ

ترجمهٔ فارسی: و باطل را نابود کند.

تحلیل واژگان و نقش‌ها:

  • وَ: حرف عطف.
  • يُبطِلَ: فعل مضارع منصوب (به‌اعتبار عطف بر يُحِقَّ که منصوب است)؛ باب أفعل (أَبْطَلَ يُبْطِلُ)، ریشه: ب ط ل؛ معنا: باطل کردن، بی‌اثر نمودن، نابود ساختن.
  • الباطِلَ: اسم معرفه با «ال»، مفعولٌ‌به منصوب؛ ریشه: ب ط ل؛ معنا: نادرست/باطل/بیهوده.

ریشه و معانی کلیدی:

  • ب ط ل: دلالت بر بیهودگی، بی‌اعتباری؛ «باطل» = نادرست، بی‌اساس؛ «أبطل» = باطل کرد/بی‌اثر ساخت.

جملهٔ ۳: وَلَو كَرِهَ المُجرِمونَ

ترجمهٔ فارسی: و هرچند جنایتکاران ناخشنود باشند.

تحلیل واژگان و نقش‌ها:

  • وَ: حرف عطف.
  • لَو: حرف شرط (غالباً برای امتناع/فرضِ مخالف)، اینجا برای بیان «حتی اگر/هرچند».
  • كَرِهَ: فعل ماضی؛ ریشه: ك ر ه؛ معنا: ناخشنود بودن، ناخوش داشتن.
  • المُجرِمونَ: اسم جمع معرفه با «ال»، فاعلِ فعل «كَرِهَ» مرفوع لفظاً ولی با علامت نصب/فتح در خط (به‌سبب جمع مذکر سالم: المُجرِمونَ در حالت رفع با واو، اما در رسم‌الخطِ موردِ نقل فتحه آمده؛ صورت درستِ اعرابی: المُجرِمونَ در نصب و جر با یاء، در رفع با واو: المُجرِمونُ)؛ معنا: تبهکاران/جنایتکاران؛ ریشه: ج ر م؛ وزن: مُفْعِل (اسم فاعل از أَجْرَمَ).

توضیح اعراب و نکتهٔ نحوی:

  • در اصل اعرابِ استاندارد: «المجرِمونُ» باید با ضمه (واو در جمع مذکر سالم) در حالت رفع بیاید؛ در نقلِ برخی نسخه‌ها ممکن است فتحه دیده شود. صورت نحویِ درست: «ولو كرهَ المجرِمونُ». معنای جمله تغییر نمی‌کند.

ریشه و معانی کلیدی:

  • ك ر ه: کراهت، ناخشنودی؛ «كَرِهَ» = ناخشنود بود.
  • ج ر م: جرم، گناه؛ «أَجْرَمَ» = مرتکب جرم شد؛ «مُجْرِم» = جنایتکار/گناهکار.
Nach oben scrollen