۱۰ بار بهصورت فعل باب اوّل «فَسَقَ (فاسِق شد/سرکشی کرد)» |
- معانیِ دقیق و گسترده
- معنای اصلی: بیرون زدن، خارج شدن از حدّ و چارچوب. در اصلِ لغویِ عربی «فَسَقَتِ الرُّطبةُ» یعنی خرمای نیمرس وقتی از پوششِ خود بیرون میزند. از همین تصویر، معنای اخلاقی و دینیِ «خارج شدن از طاعتِ خدا و ترک فرمان» پدید آمده است.
- معنای دینی/اخلاقی:
- گناه کردن، سرپیچی از فرمان الهی، بیتقوایی
- ارتکاب کبیره، بیپروازی در گناه
- خروج از عدالت و صلاح
- معنای اجتماعی/رفتاری:
- فسادِ علنی، گستاخی در معصیت
- ترک نجابت و وقار اجتماعی
- در متون کلاسیک: «فِسق» اغلب در برابر «ایمان/تقوا/صلاح» میآید؛ «فاسق» کسی است که از حدود شریعت و اخلاق بیرون میرود، نه لزوماً کافر.
- کاربرد واژه در عربی (نمونهها و نکات کاربردی)
- فعل ماضی: فَسَقَ الرَّجُلُ = آن مرد نافرمانی کرد/گناه ورزید.
- فعل مضارع: یَفْسُقُ أو یَفْسِقُ (هر دو ضبط ذکر شدهاند؛ رایجتر: یَفْسُقُ) = نافرمانی میکند.
- مصدر: فِسْق، فُسُوق = گناهکاری، خروج از طاعت.
- اسم فاعل: فاسِق = گناهکار، نافرمان.
- صفت مشبّه/اسم نسبت: فاسِق، فِسّاق (جمع تَکسیر)، فاسِقون/فاسقین (جمع سالم).
- در قرآن و حدیث:
- «إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْفَاسِقِینَ» (تأکید بر نکوهش اخلاقی/دینی)
- «وَکَذلِکَ نُفَصِّلُ الآیاتِ وَلِتَسْتَبِینَ سَبِیلُ الْمُجْرِمِینَ»؛ «فُسُوق» گاه هممعنای گستردهتری نسبت به «إثم/جرم» میگیرد.
- در فقه و اصول:
- «عدالت» در برابر «فسق» است؛ فسق مانع عدالتِ شاهد/امام جماعت میشود.
- «تجاهر به فسق» اصطلاحی است برای آشکار کردن گناه.
- در ادب عربی:
- فاسق برای نکوهش شخصِ بیپروا در معصیت/میخواری/لهو بهکار میرود.
- ترکیبات رایج:
- أهل الفسق = اهل گناه
- فُسُوق القول = سخن ناروا/فحش
- فسق عن الطاعة = از فرمان سرپیچی کرد
- ویژگیهای دستوری و صرفی
- باب: ثلاثی مجرد (فَعَلَ)
- ماضی: فَسَقَ
- مضارع: یَفْسُقُ (و نیز: یَفْسِقُ)
- امر: اُفْسُقْ
- مصدر: فِسْق، فُسُوق
- اسم فاعل: فاسِق
- اسم مفعول: — (در این معنا بهکار نمیرود)
- صفت مشبّه: فاسِق
- جمع:
- جمع مذکر سالم: فاسِقون/فاسِقین
- جمع مکسر: فُسّاق (پُرکاربرد)
- مشتقات مهم:
- فِسْق، فُسُوق (اسم مصدر)
- تَفَسُّق (تظاهر به فسق یا شدتگیری آن؛ کمکاربردتر)
- اِسْتِفْساق (تقریباً مهجور)
- همخانوادهها:
- فاسِق (فرد گناهکار)
- فِسّاق (جمع نکوهشی/مبالغه)
- نکته آوایی: سینِ کلمه صحیحاللسان است؛ ضبطهای قرائت گاه روی ضم/کسرِ سین در مضارع تفاوت دارند.
- اطلاعات ریشهشناختی (اتیمولوژی)
- اصلِ مادی در عربی: خروج و برونزدگی. مثال لغوی: «فَسَقَتِ الرُّطبةُ» یعنی رطب از غلاف/پوستک بیرون زد.
- تحول معنایی: از «بیرون زدن فیزیکی» به «خارج شدن از حدودِ شریعت و اخلاق».
- همریشه در زبانهای سامی: در عبری/آرامی برابرِ مستقیمِ رایج ندارد که دقیقاً همین ساخت را داشته باشد؛ بیشتر مفهومِ «فساد/گناه» با واژگان دیگر بیان میشود. بنابراین ف‑س‑ق عمدتاً عربیتبار و درونسامى است.
- در فارسی: «فسق» و «فاسق» بهصورت وامواژههای دینی/فقهی وارد شدهاند.
- هممعنیها و متضادها
- در عربی
- مترادفها:
- عَصَیَ (نافرمانی کرد)
- فَجَرَ (هرزگی/گناه علنی کرد؛ فُجور)
- بَغیَ (سرکشی کرد؛ بَغی)
- أَثِمَ (گناه کرد؛ إثم)
- خَرَجَ عن الطاعة (از فرمان بیرون رفت)
- فَسَدَ (فاسد شد؛ در برخی سیاقها)
- متضادها:
- أَطاعَ (فرمان برد)
- تابَ (توبه کرد)
- صَلَحَ (شایسته شد)
- اِتَّقی (پرهیزگار شد)
- عَدَلَ/عَدالَة (عدالت ورزید/صفت عدالت)
- در فارسی
- مترادفها:
- گناه کردن
- نافرمانی کردن از فرمان خدا
- بیتقوایی
- هرزگی/فسادکاری (در سیاق اجتماعی)
- خروج از صلاح
- متضادها:
- اطاعت/فرمانبری
- پارسایی/تقوا
- توبه و بازگشت
- صلاح و درستی
- عدالت
- نکات معنایی و کاربردی دقیق
- شدت نکوهش: «فسق» بار ارزشی بسیار منفی دارد و غالباً به رفتاری مستمر یا آشکار اشاره دارد، نه خطای اتفاقی کوچک.
- دامنه معنایی: ممکن است از «ترک واجب» تا «ارتکاب کبیره» را شامل شود؛ بستگی به مکتب فقهی و سیاق دارد.
- نسبت با «کفر»:
- هر فاسقی کافر نیست؛ فسق اعم از کفر است از حیث خروج از طاعت.
- «کفر» خروج از ایمان است؛ «فسق» خروج از عدالت/طاعت.
- در گواهی و قضا: «فاسق» فاقد عدالت است؛ شهادتش پذیرفته نمیشود مگر با توبه و اثبات استقامت.
- نمونههای کاربرد (جملهها)
- عربی:
- فَسَقَ الرَّجُلُ عن أمرِ ربِّهِ. = آن مرد از فرمان پروردگارش سرپیچی کرد.
- هو فاسِقٌ مُتَجاهرٌ بِالمَعصِیة. = او گناهکارِ علنی است.
- تابَ بعدَ الفُسوقِ فعادَ إلى الصلاح. = پس از گناهکاری توبه کرد و به صلاح بازگشت.
- فارسی (با وامواژه):
- او به سببِ فسق و فجور در میان مردم بدنام شد.
- فسق مانع عدالتِ شاهد است.
- صورتهای صرفی نمونه
- صرف ماضی (معلوم):
- أنا فَسَقْتُ
- نحن فَسَقْنَا
- أنتَ فَسَقْتَ / أنتِ فَسَقْتِ
- أنتما فَسَقْتُما
- أنتم فَسَقْتُم / أنتن فَسَقْتُنَّ
- هو فَسَقَ / هی فَسَقَت
- هما فَسَقَا / هما فَسَقَتا
- هم فَسَقُوا / هنَّ فَسَقْنَ
- مضارع (یَفْسُقُ):
- أنا أَفْسُقُ
- نحن نَفْسُقُ
- أنتَ تَفْسُقُ / أنتِ تَفْسُقینَ
- هو یَفْسُقُ / هی تَفْسُقُ
- هم یَفْسُقونَ
- امر:
- اُفْسُقْ (مفرد مذکر)
- اُفْسُقی (مفرد مؤنث)
- اُفْسُقا (مثنّی)
- اُفْسُقوا / اُفْسُقنَّ (جمع)
- یادداشتهای ترجمهای به فارسی
- «فاسق» را در ترجمههای فارسی غالباً «گناهکار/نافرمان» میآورند.
- «فُسوق» در قرآن گاهی به معنای «گناه آشکار» یا «گفتار زشت» هم میآید: «وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ حُنَفاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکینَ بِهِ… فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِی الحَجِّ».
- خلاصه
- فَسَقَ از ریشه ف‑س‑ق به معنای «بیرون رفتن از حدود طاعت» است.
- در شریعت و اخلاق، «فسق» نقطه مقابل عدالت و تقوا است.
- صورتهای پرکاربرد: فِسْق، فُسُوق، فاسِق، فُسّاق.
- هممعنی در عربی: عصی، فجر، أثم؛ متضاد: أطاع، تاب، اتقی.
- برابرهای فارسی: گناه، نافرمانی، بیتقوایی؛ متضاد: اطاعت، تقوا، صلاح.
|
۳ بار بهصورت اسم «فِسْق (نافرمانی/گناه)» |
۴ بار بهصورت اسم «فُسُوق (گنهکاری/فسق)» |