ف-س-ق

« Back to Glossary Index
ریشهٔ ثلاثی «ف س ق» ۵۴ بار در قرآن آمده است، در چهار صورت مشتق:

۱۰ بار به‌صورت فعل باب اوّل «فَسَقَ (فاسِق شد/سرکشی کرد)»

  1. معانیِ دقیق و گسترده
  • معنای اصلی: بیرون زدن، خارج شدن از حدّ و چارچوب. در اصلِ لغویِ عربی «فَسَقَتِ الرُّطبةُ» یعنی خرمای نیم‌رس وقتی از پوششِ خود بیرون می‌زند. از همین تصویر، معنای اخلاقی و دینیِ «خارج شدن از طاعتِ خدا و ترک فرمان» پدید آمده است.
  • معنای دینی/اخلاقی:
    • گناه کردن، سرپیچی از فرمان الهی، بی‌تقوایی
    • ارتکاب کبیره، بی‌پروازی در گناه
    • خروج از عدالت و صلاح
  • معنای اجتماعی/رفتاری:
    • فسادِ علنی، گستاخی در معصیت
    • ترک نجابت و وقار اجتماعی
  • در متون کلاسیک: «فِسق» اغلب در برابر «ایمان/تقوا/صلاح» می‌آید؛ «فاسق» کسی است که از حدود شریعت و اخلاق بیرون می‌رود، نه لزوماً کافر.
  1. کاربرد واژه در عربی (نمونه‌ها و نکات کاربردی)
  • فعل ماضی: فَسَقَ الرَّجُلُ = آن مرد نافرمانی کرد/گناه ورزید.
  • فعل مضارع: یَفْسُقُ أو یَفْسِقُ (هر دو ضبط ذکر شده‌اند؛ رایج‌تر: یَفْسُقُ) = نافرمانی می‌کند.
  • مصدر: فِسْق، فُسُوق = گناهکاری، خروج از طاعت.
  • اسم فاعل: فاسِق = گناهکار، نافرمان.
  • صفت مشبّه/اسم نسبت: فاسِق، فِسّاق (جمع تَکسیر)، فاسِقون/فاسقین (جمع سالم).
  • در قرآن و حدیث:
    • «إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْفَاسِقِینَ» (تأکید بر نکوهش اخلاقی/دینی)
    • «وَکَذلِکَ نُفَصِّلُ الآیاتِ وَلِتَسْتَبِینَ سَبِیلُ الْمُجْرِمِینَ»؛ «فُسُوق» گاه هم‌معنای گسترده‌تری نسبت به «إثم/جرم» می‌گیرد.
  • در فقه و اصول:
    • «عدالت» در برابر «فسق» است؛ فسق مانع عدالتِ شاهد/امام جماعت می‌شود.
    • «تجاهر به فسق» اصطلاحی است برای آشکار کردن گناه.
  • در ادب عربی:
    • فاسق برای نکوهش شخصِ بی‌پروا در معصیت/می‌خواری/لهو به‌کار می‌رود.
  • ترکیبات رایج:
    • أهل الفسق = اهل گناه
    • فُسُوق القول = سخن ناروا/فحش
    • فسق عن الطاعة = از فرمان سرپیچی کرد
  1. ویژگی‌های دستوری و صرفی
  • باب: ثلاثی مجرد (فَعَلَ)
  • ماضی: فَسَقَ
  • مضارع: یَفْسُقُ (و نیز: یَفْسِقُ)
  • امر: اُفْسُقْ
  • مصدر: فِسْق، فُسُوق
  • اسم فاعل: فاسِق
  • اسم مفعول: — (در این معنا به‌کار نمی‌رود)
  • صفت مشبّه: فاسِق
  • جمع:
    • جمع مذکر سالم: فاسِقون/فاسِقین
    • جمع مکسر: فُسّاق (پُرکاربرد)
  • مشتقات مهم:
    • فِسْق، فُسُوق (اسم مصدر)
    • تَفَسُّق (تظاهر به فسق یا شدت‌گیری آن؛ کم‌کاربردتر)
    • اِسْتِفْساق (تقریباً مهجور)
  • هم‌خانواده‌ها:
    • فاسِق (فرد گناهکار)
    • فِسّاق (جمع نکوهشی/مبالغه)
  • نکته آوایی: سینِ کلمه صحیح‌اللسان است؛ ضبط‌های قرائت گاه روی ضم/کسرِ سین در مضارع تفاوت دارند.
  1. اطلاعات ریشه‌شناختی (اتیمولوژی)
  • اصلِ مادی در عربی: خروج و برون‌زدگی. مثال لغوی: «فَسَقَتِ الرُّطبةُ» یعنی رطب از غلاف/پوستک بیرون زد.
  • تحول معنایی: از «بیرون زدن فیزیکی» به «خارج شدن از حدودِ شریعت و اخلاق».
  • هم‌ریشه در زبان‌های سامی: در عبری/آرامی برابرِ مستقیمِ رایج ندارد که دقیقاً همین ساخت را داشته باشد؛ بیشتر مفهومِ «فساد/گناه» با واژگان دیگر بیان می‌شود. بنابراین ف‑س‑ق عمدتاً عربی‌تبار و درون‌سامى است.
  • در فارسی: «فسق» و «فاسق» به‌صورت وام‌واژه‌های دینی/فقهی وارد شده‌اند.
  1. هم‌معنی‌ها و متضادها
  • در عربی
    • مترادف‌ها:
      • عَصَیَ (نافرمانی کرد)
      • فَجَرَ (هرزگی/گناه علنی کرد؛ فُجور)
      • بَغیَ (سرکشی کرد؛ بَغی)
      • أَثِمَ (گناه کرد؛ إثم)
      • خَرَجَ عن الطاعة (از فرمان بیرون رفت)
      • فَسَدَ (فاسد شد؛ در برخی سیاق‌ها)
    • متضادها:
      • أَطاعَ (فرمان برد)
      • تابَ (توبه کرد)
      • صَلَحَ (شایسته شد)
      • اِتَّقی (پرهیزگار شد)
      • عَدَلَ/عَدالَة (عدالت ورزید/صفت عدالت)
  • در فارسی
    • مترادف‌ها:
      • گناه کردن
      • نافرمانی کردن از فرمان خدا
      • بی‌تقوایی
      • هرزگی/فسادکاری (در سیاق اجتماعی)
      • خروج از صلاح
    • متضادها:
      • اطاعت/فرمان‌بری
      • پارسایی/تقوا
      • توبه و بازگشت
      • صلاح و درستی
      • عدالت
  1. نکات معنایی و کاربردی دقیق
  • شدت نکوهش: «فسق» بار ارزشی بسیار منفی دارد و غالباً به رفتاری مستمر یا آشکار اشاره دارد، نه خطای اتفاقی کوچک.
  • دامنه معنایی: ممکن است از «ترک واجب» تا «ارتکاب کبیره» را شامل شود؛ بستگی به مکتب فقهی و سیاق دارد.
  • نسبت با «کفر»:
    • هر فاسقی کافر نیست؛ فسق اعم از کفر است از حیث خروج از طاعت.
    • «کفر» خروج از ایمان است؛ «فسق» خروج از عدالت/طاعت.
  • در گواهی و قضا: «فاسق» فاقد عدالت است؛ شهادتش پذیرفته نمی‌شود مگر با توبه و اثبات استقامت.
  1. نمونه‌های کاربرد (جمله‌ها)
  • عربی:
    • فَسَقَ الرَّجُلُ عن أمرِ ربِّهِ. = آن مرد از فرمان پروردگارش سرپیچی کرد.
    • هو فاسِقٌ مُتَجاهرٌ بِالمَعصِیة. = او گناهکارِ علنی است.
    • تابَ بعدَ الفُسوقِ فعادَ إلى الصلاح. = پس از گناهکاری توبه کرد و به صلاح بازگشت.
  • فارسی (با وام‌واژه):
    • او به سببِ فسق و فجور در میان مردم بدنام شد.
    • فسق مانع عدالتِ شاهد است.
  1. صورت‌های صرفی نمونه
  • صرف ماضی (معلوم):
    • أنا فَسَقْتُ
    • نحن فَسَقْنَا
    • أنتَ فَسَقْتَ / أنتِ فَسَقْتِ
    • أنتما فَسَقْتُما
    • أنتم فَسَقْتُم / أنتن فَسَقْتُنَّ
    • هو فَسَقَ / هی فَسَقَت
    • هما فَسَقَا / هما فَسَقَتا
    • هم فَسَقُوا / هنَّ فَسَقْنَ
  • مضارع (یَفْسُقُ):
    • أنا أَفْسُقُ
    • نحن نَفْسُقُ
    • أنتَ تَفْسُقُ / أنتِ تَفْسُقینَ
    • هو یَفْسُقُ / هی تَفْسُقُ
    • هم یَفْسُقونَ
  • امر:
    • اُفْسُقْ (مفرد مذکر)
    • اُفْسُقی (مفرد مؤنث)
    • اُفْسُقا (مثنّی)
    • اُفْسُقوا / اُفْسُقنَّ (جمع)
  1. یادداشت‌های ترجمه‌ای به فارسی
  • «فاسق» را در ترجمه‌های فارسی غالباً «گناهکار/نافرمان» می‌آورند.
  • «فُسوق» در قرآن گاهی به معنای «گناه آشکار» یا «گفتار زشت» هم می‌آید: «وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ حُنَفاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکینَ بِهِ… فَلا رَفَثَ وَلا فُسُوقَ وَلا جِدالَ فِی الحَجِّ».
  1. خلاصه
  • فَسَقَ از ریشه ف‑س‑ق به معنای «بیرون رفتن از حدود طاعت» است.
  • در شریعت و اخلاق، «فسق» نقطه مقابل عدالت و تقوا است.
  • صورت‌های پرکاربرد: فِسْق، فُسُوق، فاسِق، فُسّاق.
  • هم‌معنی در عربی: عصی، فجر، أثم؛ متضاد: أطاع، تاب، اتقی.
  • برابرهای فارسی: گناه، نافرمانی، بی‌تقوایی؛ متضاد: اطاعت، تقوا، صلاح.

۳ بار به‌صورت اسم «فِسْق (نافرمانی/گناه)»

۴ بار به‌صورت اسم «فُسُوق (گنهکاری/فسق)»

Nach oben scrollen