۳ بار به صورت فعل مجرد (باب اول) «فَسَدَتِ» (فسدت: فاسد شد/خراب شد) |
۱۵ بار به صورت فعل مزید فیه (باب چهارم) «أَفْسَدَ («تباه کرد»، «فساد بهبار آورد»، «خراب کرد»، «نابود ساخت»)» |
«أَفْسَدَ»- زبان: عربی (فعل)
- نوشتار: أَفْسَدَ
- ریشه: فسد
- صورت مصدر: إِفْسَاد
- معنیهای دقیق (شرح مفصل)
- دچار تباهی کردن، خراب کردن: چیزی را از حالت سلامت و نظم بیرون بردن.
- فساد پدید آوردن: ایجاد نابسامانی در جامعه، اقتصاد، اخلاق، یا محیط زیست.
- فاسد کردن: آلوده کردنِ غذا، هوا، دلها یا افکار.
- باطل و بیاثر کردن: نقشه، قرارداد، یا کارِ درست را ناکام کردن.
- برهم زدنِ صلح و نظم: ایجاد فتنه، آشوب یا نزاع.
- در زمینه اخلاقی/دینی: گناه و معصیت را رواج دادن، ارزشها را تباه ساختن.
- در اقتصاد/اداره: رشوه، اختلاس، سوءاستفاده از قدرت را به راه انداختن یا گسترش دادن.
نکته: «أَفْسَدَ» متعدی است و معمولاً مفعول میگیرد: «أَفْسَدَ الشيءَ» = آن چیز را تباه کرد. - کاربرد واژه در زبان عربی (کاربردهای متنی و سبکی)
- قرآن/متون دینی: بسیار رایج برای بیان تباهیِ اخلاقی و اجتماعی. مثال قرآنی: «وَلا تُفْسِدُوا فِي الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها» = در زمین پس از اصلاح آن فساد نکنید.
- فقه/حقوق: «إِفْسَاد العَقد» = باطل کردن قرارداد؛ «إِفْسَاد الصوم» = باطل کردن روزه.
- سیاست/جامعه: «أَفْسَدَ الحُكّامُ البِلادَ» = حاکمان کشور را به فساد کشاندند.
- محیط زیست: «أَفْسَدَ المَصنَعُ الهَواءَ» = کارخانه هوا را آلوده کرد.
- زبان روزمره: «أَفْسَدْتَ الخُطَّةَ» = نقشه را خراب کردی؛ «لَا تُفْسِدِ الفَرْحَةَ» = شادی را خراب نکن.
- سبک: رسمی و ادبی؛ در گفتار عامیانه ممکن است از «خَرَّبَ» یا «بوَّظَ» (محاوره مصری) استفاده شود.
- ویژگیهای دستوری (صرف و نحو)
- باب: إِفعال
- نوع: فعل ثلاثی مزید (متعدی)
- لازم/متعدی: متعدی؛ غالباً با مفعول صریح میآید.
- مصدر: إِفْسَاد
- اسم فاعل: مُفْسِد
- اسم مفعول: مُفْسَد (کمکاربرد)، برای معنای صفتِ روند: فاسِد (از ریشهٔ مجرد)
- صیغهها (نمونههای اصلی):
- ماضی: أَفْسَدَ، أَفْسَدَا، أَفْسَدُوا / أَفْسَدَتْ، أَفْسَدَتَا، أَفْسَدْنَ
- مضارع: يُفْسِدُ، يُفْسِدَانِ، يُفْسِدُونَ / تُفْسِدُ، تُفْسِدَانِ، يُفْسِدْنَ
- امر: أَفْسِدْ (تو واحد)، أَفْسِدُوا (جمع)، أَفْسِدِي (مؤنث)
- نهی: لَا تُفْسِدْ، لَا تُفْسِدُوا
- مصدر: إِفْسَاد
- تعدیه با حروف: معمولاً مستقیم با مفعول میآید؛ گاهی با «في» برای مکان/حوزه تباهی: «أَفْسَدَ في الأرض».
- اسم نسبت معنایی: مُفْسِدون (فسادگران)، إِفْسَادِيّ (نسبت به افساد؛ کمکاربرد ادبی).
- اطلاعات ریشهشناختی (اتیمولوژی)
- ریشهٔ ثلاثی: ف-س-د با معنی اصلی «تباه/ناپسند/خراب شدن».
- صورت مجرد: فَسَدَ (لازم: تباه شد)، فاسِد (صفت).
- مزید: أَفْسَدَ (سبب تباهی شد، تباه کرد).
- همخانوادهها: فَساد، فَسَادَة، فاسِد، مُفْسِد، تَفْسِيد (کمکاربرد)، فَسَّدَ (باب تفعیل: شدیدتر/تکراری).
- تطور معنایی: از تباهی مادی (غذا، کالا) به تباهی اخلاقی، اجتماعی و سیاسی سرایت کرده است.
- هممعنیها و متضادها الف) در عربی
- هممعنیها (بسته به سیاق):
- أَتْلَفَ = تلف کرد، نابود ساخت
- خَرَّبَ = ویران کرد، خراب کرد
- بَطَّلَ / أَبْطَلَ = باطل کرد
- أَفْسَقَ / أَضَلَّ (در سیاق دینی) = به فسق کشاند / گمراه کرد
- لَوَّثَ = آلوده کرد
- نَغَّصَ (در شادی) = تلخ کرد، مکدر ساخت
- أَفْشَى الفَسَاد = فساد را رواج داد
- متضادها:
- أَصْلَحَ = اصلاح کرد، سامان داد
- عَمَّرَ / بَنَى = آباد کرد، بنا کرد
- نَقَّى / طَهَّرَ = پاک کرد
- ثَبَّتَ / صَحَّحَ = تثبیت/تصحیح کرد
ب) در فارسی - برابرهای معنایی:
- تباه کردن، فاسد کردن، خراب کردن
- بر باد دادن، نابود کردن، از کار انداختن
- آلوده کردن، کجراهه بردن (اخلاق/دین)
- باطل کردن، بر هم زدن (قرارداد/نظم)
- متضادها:
- اصلاح کردن، سامان دادن
- آباد کردن، بهبود دادن
- پاکسازی کردن، تطهیر کردن
- تثبیت کردن، تصحیح کردن
- ساختهای رایج و عبارات
- أَفْسَدَ في الأَرض: در زمین فساد کرد (کاربرد دینی/اجتماعی).
- أَفْسَدَ العَقد/الصَّوم/الصَّلاة: عقد/روزه/نماز را باطل کرد (کاربرد فقهی).
- أَفْسَدَ عَلَيْهِ الأمر: کار را بر او خراب کرد، مانع شد.
- أَفْسَدَ قَلْبَه/نَفْسَه: دل/نفس را تباه کرد (اخلاقی).
- أَفْسَدَ الطَّعام/الماء: غذا/آب را فاسد کرد (مادی).
- لَا تُفْسِدْ: فساد نکن، خراب نکن (امر و نهی رایج).
- تفاوت با واژههای نزدیک
- فَسَدَ (لازم) در برابر أَفْسَدَ (متعدی): «فَسَدَ الطَّعامُ» = غذا فاسد شد؛ «أَفْسَدَ الطَّعامَ» = غذا را فاسد کرد.
- خَرَّبَ: بار ویرانگری فیزیکی/ملموس پررنگتر از أَفْسَدَ.
- أَبْطَلَ: تأکید بر بیاعتبار کردن حقوقی/شرعی، نه لزوماً ایجاد تباهی کلی.
- لَوَّثَ: بیشتر در معنای آلودگی حسی/محیطی.
- صرف کامل نمونهای (گزیدههای کلیدی)
- ماضی: أنا أَفْسَدْتُ، نحن أَفْسَدْنَا، أنتَ أَفْسَدْتَ، هو أَفْسَدَ
- مضارع: أنا أُفْسِدُ، نحن نُفْسِدُ، أنتَ تُفْسِدُ، هو يُفْسِدُ
- امر/نهی: أَفْسِدْ / لَا تُفْسِدْ
- مصدر: إِفْسَاد
- اسم فاعل/مفعول: مُفْسِد / مُفْسَد
- نمونههای کاربردی (جملات)
- أَفْسَدَ الرَّشْوُا الحُكْمَ: رشوه داوری را تباه کرد.
- لَا تُفْسِدُوا فَرَحَ الطِّفْلِ: شادی کودک را خراب نکنید.
- أَفْسَدَ التَّلَوُّثُ النِّظَامَ البِيئِيَّ: آلودگی اکوسیستم را مختل کرد.
- مَنْ أَفْسَدَ صَوْمَهُ عَمْدًا فَعَلَيْهِ الكَفَّارَةُ: هر که عمداً روزه خود را باطل کند، کفاره بر اوست.
- یادداشتهای کاربردی برای فارسیزبانان
- اگر میخواهید «خراب شد» بگویید: از «فَسَدَ» (لازم) استفاده میشود؛ اگر «کسی چیزی را خراب کرد»: از «أَفْسَدَ» (متعدی).
- در متون دینی/اخلاقی، «إِفْسَاد» بار ارزشی منفیِ شدید دارد.
- ترکیب «أَفْسَدَ في الأرض» غالباً بار اتهامی سنگین اجتماعی/شرعی دارد.
|
۱۱ بار به صورت اسم «فَسَاد» (فساد: تباهی/خرابی/فساد) |
۲۱ بار به صورت اسم فاعل باب چهارم «مُفْسِد» (مفسد: تباهکننده/فسادکننده) |
مُفْسِد- زبان: عربی (صورتِ کلمه: مُفْسِد)
- معادلهای فارسی: فسادگر، تباهکننده، خرابکار، مخرّب، فتنهانگیز (بنا به بافت)
- وزن صرفی: مُفْعِل (اسم فاعل از باب إفساد: أَفْعَلَ—یُفْعِلُ—إِفْعالاً)
- ریشه: ف-س-د
- معنای مفصل
- معنای اصلی: کسی که فساد میآورد، چیزی یا نظامی را تباه میکند یا از حالت صلاح و سلامت بیرون میبرد.
- در اخلاق و اجتماع: فرد یا گروهی که نظم، عدالت، امنیت یا سلامت اخلاقی جامعه را بر هم میزند؛ آتشافروز اجتماعی، فتنهگر.
- در دین و فقه: کسی که با گفتار یا کردار، احکام، ایمان یا نظم جامعه اسلامی را به تباهی میکشاند؛ در برخی متون فقهی «مُفْسِد فی الأرض» عنوانِ جرم سنگین است.
- در سیاست و اقتصاد: عامل اختلال در نظام اقتصادی (رشوه، اختلاس، احتکار)، برهمزننده شفافیت و عدالت توزیعی.
- در محیطزیست: تباهکننده محیط، آلاینده، مخرب طبیعت.
- در زبان روزمره: خرابکار، کسی که کار دیگران را به هم میزند یا رابطهها را تیره میکند.
- در متون کلاسیک: مقابلِ مُصْلِح (اصلاحگر). تقابلِ معنایی «اصلاح/افساد» بسیار رایج است.
- کاربرد در زبان عربی (نمونههای کاربردی)
- قرآنی/کلاسیک:
- لا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ. (نمونه ساخت: يُفْسِدُونَ=فعل مضارع باب افعال؛ مُفْسِدُونَ=اسم فاعل جمع)
- إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ: او از تباهکنندگان بود.
- فصیح معاصر:
- هذا الشَّخْصُ مُفْسِدٌ لِلْعَلاقاتِ: این شخص روابط را خراب میکند.
- المُفْسِدونَ في الأَرْضِ يُحاسَبونَ بِشدّةٍ: مفسدان در زمین بهشدت بازخواست میشوند.
- سياساتٌ مُفْسِدَةٌ لِلاقتصادِ: سیاستهایی که اقتصاد را تباه میکند.
- تعبیرهای ثابت:
- مُفْسِد في الأرض: تباهکننده در زمین (ترکیب فقهی-قرآنی، بار حقوقی/دینی قوی)
- مُفْسِد الأخلاق: مفسد اخلاق
- عناصر مُفْسِدَة: عناصر خرابکار/تباهکننده
- ویژگیهای دستوری (صرف و نحوی)
- نوع واژه: اسم فاعل (مشتق) از باب إِفْعال (أَفْسَدَ—یُفْسِدُ—إِفْساداً).
- وزن: مُفْعِل (با سکون فاء: مُ(ضمه) + فْ + سِ + د).
- جنس و عدد:
- مفرد مذکر: مُفْسِد
- مفرد مؤنث: مُفْسِدَة
- جمع مذکر سالم: مُفْسِدُونَ/مُفْسِدینَ (محلّی به إعراب)
- جمع مؤنث سالم: مُفْسِدات
- جمع مکسر رایج نیست، سالم بهکار میرود.
- اعراب:
- رَفْع: مُفْسِدٌ
- نَصْب: مُفْسِدًا
- جَرّ: مُفْسِدٍ
- نقشها:
- خبر: هذا مُفْسِدٌ.
- صفت: سلوكٌ مُفْسِدٌ.
- مضافالیه: عُقوباتُ المُفْسِدينَ.
- اشتقاقات مرتبط از ریشه ف-س-د:
- فِسْد/فَساد/فَسْد: تباهی
- فاسِد: تباه/فاسد (اسم فاعل از ثلاثی مجرد)
- أَفْسَدَ: تباه کردن (باب إفعال)
- إِفْساد: تباهسازی، افساد
- مُفْسَدَة: مفسده، زیان
- مَفْسَدَة: محلّ/سبب فساد
- مُصْلِح (متقابل معنایی): اصلاحگر
- اطلاعات ریشهشناختی (اتیمولوژی)
- ریشه سهحرفی: ف-س-د با اصل معنایی «خارج شدن از صلاح و اعتدال»، «تباهی و خرابی».
- تطوّر معنایی: از تباهی مادّی (گندیدن خوراک، فاسد شدن کالا) به تباهی اخلاقی، اجتماعی، سیاسی و دینی گسترش یافته است.
- خانواده معنایی متقابل: ص-ل-ح (صلاح/اصلاح/مُصْلِح) در برابر ف-س-د (فساد/افساد/مُفْسِد).
- همریشهها در زبانهای سامی: در عبری کتابی ریشه نزدیک به «فسد» کمتر مستقیم است، امّا تقابل مفهومی فساد/صلاح در سامیها شناخته است؛ در عربی کلاسیک بسیار پربسامد، در قرآن و حدیث پرکاربرد.
- هممعناها و متضادها
- در عربی
- مترادفها (بسته به بافت):
- مُخَرِّب، مُدَمِّر، مُفْسِد الأخلاق، مُفْسِد في الأرض، مُفْسِد النظام، مُفْسِد البيئة، مُفْسِد العلاقات
- مُفْسِدون (جمع) در متون خبری: عَصابات مُفْسِدَة (باندهای خرابکار)
- نزدیکمعنا/با بار خاص:
- فاسِد (صفتِ چیز/فرد؛ گاه اسم فاعل از ثلاثی)
- مُفْتَن/فِتْنَويّ (فتنهانگیز، بسته به لهجه/سبک)
- مُشاغِب (اغتشاشگر)
- مُخِلّ (مختلکننده)
- متضادها:
- مُصْلِح، مُقَوِّم، بَنّاء (سازنده)، مُرَتِّب، مُهَذِّب
- در فارسی
- مترادفها:
- فسادگر، تباهکننده، خرابکار، برهمزننده نظم، مُخلّ، فتنهانگیز، آسیبزن، ویرانگر
- در حقوق/دین: مفسد فیالارض
- متضادها:
- اصلاحگر، صلاحگرا، سامانده، سازنده، آبادگر
- تفاوت «مُفْسِد» با «فاسِد»
- مُفْسِد: کسی/چیزی که فساد را ایجاد یا ترویج میکند (عاملِ تباهی).
- فاسِد: کسی/چیزی که خود تباه شده یا دارای عیب و خرابی است (حالتِ تباهی).
- مثال: «غذای فاسد» درست است، نه «غذای مُفْسِد»؛ اما «سیاستِ مُفْسِد» و «مقامِ فاسد» هر دو ممکناند، با تفاوت نقش.
- ساختهای صرفی مرتبط (برای درک بهتر)
- فعل ثلاثی مجرد: فَسَدَ يَفْسُدُ فَسادًا (فاسد شد)
- فعل مزید باب إفعال: أَفْسَدَ يُفْسِدُ إِفْسادًا (فاسد کرد)
- اسم فاعل ثلاثی: فاسِد
- اسم فاعل مزید: مُفْسِد
- مصدر: فَساد، إِفْساد
- اسم مفعول از باب إفعال: مُفْسَدٌ به معنی «فاسَدْشده» کاربرد بسیار کم و نادر است؛ معمولاً «مُفْسَد» را به عنوان اسم فاعل میشناسند.
- همآییها و ترکیبات رایج
- عربی:
- يُفْسِدُ في الأرض، أعمال مُفْسِدَة، أفكار مُفْسِدَة، سلوك مُفْسِد، تيّارات مُفْسِدَة
- فارسی (ترجمه/معادلسازی):
- اقدامات مُفْسِد، سیاستهای مُفْسِد، شبکههای مُفْسِد، عوامل مُفْسِد
- نکتههای کاربردی
- بار ارزشی: واژهای قوی و هنجاری است؛ معمولاً نکوهشی و در بافتهای حقوقی/دینی بسیار سنگین.
- دقت در ترجمه: در فارسیِ عمومی اغلب «خرابکار» یا «تباهکننده» طبیعیتر است؛ در متون حقوقی/دینی «مفسد» یا «مفسد فیالارض» مناسبتر است.
- حوزههای تخصصی:
- محیطزیست: عامل آلودگی/تخریب
- اقتصاد: رانتجو/اختلالگر
- فناوری: عامل بدافزار/خرابکاری سیستم
- مثالهای دوزبانه کوتاه (عربی > فارسی)
- هذا الرَّجُلُ مُفْسِدٌ في الأَرْضِ. > این مرد مفسد فیالارض است.
- خُطَطٌ مُفْسِدَةٌ لِلسُّوقِ. > طرحهایی تباهکننده برای بازار.
- يُعاقَبُ المُفْسِدونَ بشدّةٍ. > مفسدان بهشدت مجازات میشوند.
- لَا تَتَّبِعُوا المُفْسِدِينَ. > از مفسدان پیروی نکنید.
|