065-003-097-طلاق

« Back to Glossary Index
و او را از جائی که حساب نتواند کرد روزی میدهد، آری هر کس بر الله توکل کند و حسابش روی قوانین الله باشد الله حتما کارش را به انجام رضایت بخشی میرساند (باید از روی روح و ایمان صحیح و فکر دقیق و شایسته ای که توام با عمل باشد بر الله و قوانینش تکیه زد نه آنکه فقط به زبان گفت توکل بر الله دارم و راهی خلاف متن دستورات الله بروند) الله برای هر چیزی اندازه و قانونی قرار داده (۳)

وَيَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِبُ ۚ وَمَن يَتَوَكَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ ۚ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيءٍ قَدرًا

و او روزی‌اش می‌دهد از جایی که گمان نمی‌برد؛ و هر که بر خدا توکل کند (بداند) که خدا برای او بسنده است؛ همانا خداوند امر خود را به انجام می‌رساند؛ همانا خدا برای هر چیز اندازه‌ای تعیین کرده است.


جملهٔ اول (عربی): وَيَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِبُ

ترجمهٔ فارسی: و او روزی‌اش می‌دهد از جایی که گمان نمی‌برد.

نقش گرامری و ریشه و معانی واژه‌ها:

  • وَ (حرف عطف) — پیوند‌دهنده؛ „و“.
  • يَرزُقُهُ (فعل مضارع مبنی للمجهول نیست؛ فعلی جرّی)
    • ریشه: ر ز ق (رِزق)
    • تجزیه: يَـ (حرف مضارع) + رْزُقْ + هُ (ضمیر مفعولی سوم شخص مذکر مفرد)
    • نقش: فعل مضارع فعلی مُتَکَلِّم/غایب با ضمیر مفعولی؛ معنی: „روزى [او] را مى‌دهد“.
  • مِن (حرف جر) — از، از طرفِ، از جایی.
  • حَيثُ (اسم موصول/ظرف)
    • ریشه: ح ي ث
    • معنی: جایی که، از جایی که.
  • لا (حرف نفی) — نه، هیچ.
  • يَحتَسِبُ (فعل مضارع)
    • ریشه: ح س ب (حَسَبَ/حِسَاب)
    • تجزیه: يَـ (حرف مضارع) + حْتَسِبْ
    • نقش: فعل مضارع مثبت با فاعل ضمیر مستتر (هو)؛ معنی: „گمان/حساب می‌کند“ یا „انتظار دارد“. در این ترکیب معنی منفی همراه با لا: „حساب نمی‌کند“؛ یعنی „انتظار ندارد/پیش‌بینی نمی‌کند“.

جملهٔ دوم (عربی): وَمَن يَتَوَكَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ

ترجمهٔ فارسی: و هر که بر خدا توکل کند، پس او برای او بسنده است (خداوند کافی اوست).

نقش گرامری و ریشه و معانی واژه‌ها:

  • وَ (حرف عطف) — و.
  • مَن (اسم شرط جازم) — هر که، هر کسی که.
  • يَتَوَكَّل (فعل مضارع)
    • ریشه: و ك ل (وَكُلَ؟ توکّل)
    • تجزیه: يَـ (حال مضارع) + تَوَكَّلَ (فعل لازم متعددی که به معنای اعتماد کردن/توکل کردن)
    • نقش: فعل شرطی با فاعل مستتر (هو) — „توکل می‌کند“.
  • عَلَى (حرف جر) — بر، بر [روی].
  • اللَّهِ (اسم، بدل/مجرور به عَلَى)
    • ریشه: ل ه (اسم خاص خدا)
    • حالت: مجرور به عَلَى.
  • فَ (حرف عطف تفسیری/نتیجه) — پس، بنابراین.
  • هُوَ (ضمیر منفصل فاعلی) — او (در اینجا اشاره به خدا).
  • حَسبُهُ (اسم خبر یا جمله اسمیه)
    • ریشه: ح س ب
    • تجزیه: حَسْبُ + هُ (ضمیر متصل)
    • معنی: „کافى او“ یا „او کافیش است/براى او بسنده است“. نقش گرامری: خبرِ هُوَ (یا شبه‌خبر).

توضیح نحوی کوتاه: «مَن يَتَوَكَّل عَلَى اللَّهِ» جمله شرطیه (شرط) و «فَهُوَ حَسبُهُ» جواب شرط (جواب). مفهوم: هر کس بر خدا توکل کند، خدا برای او کافی است.


جملهٔ سوم (عربی): إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ

ترجمهٔ فارسی: همانا خداوند امرش را به انجام می‌رساند / خداوند کارش را به پایان می‌رساند.

نقش گرامری و ریشه و معانی واژه‌ها:

  • إِنَّ (حرف توکید و نصب) — به‌راستی که، همانا.
  • اللَّهَ (اسم منصوب به علت إِنَّ) — خداوند (فاعل یا نَصب‌شده به‌عنوان اسم إنّ؟ در اینجا اسم إِنَّ منصوب است).
  • بالِغُ (اسم فاعل/صفة)
    • ریشه: ب ل غ (بَلَغَ)
    • معنی: رسنده، انجام‌دهنده، ناگزیر به انجام رساندن؛ „مُبلّغ“ در اینجا به معنی „نائل شونده/رسنده“ غالباً به صورت خبر إنّ به‌کار می‌رود: „بالِغُ أَمرِهِ“ = „او (خدا) کار خود را به انجام خواهد رساند“.
  • أَمرِهِ (مضاف‌الیه)
    • ریشه: أ م ر
    • تجزیه: أَمرُ + هِ (ضمیر متصل)
    • معنی: امر او، حکم او، کار او.

نحو مختصر: «إِنَّ اللَّهَ» مبتدأ و «بالِغُ أمرِهِ» خبر. معنی جمع‌بندی: „همانا خداوند کار/امر خود را به انجام می‌رساند.“


جملهٔ چهارم (عربی): قَد جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيءٍ قَدرًا

ترجمهٔ فارسی: همانا خدا برای هر چیز اندازه‌ای قرار داده است.

نقش گرامری و ریشه و معانی واژه‌ها:

  • قَد (حرف تاکید/دلالت بر تحقق) — همانا/قطعاً (در اینجا تأکید بر وقوع فعل).
  • جَعَلَ (فعل ماضی)
    • ریشه: ج ع ل
    • معنی: قرار داد، جعل کرد.
  • اللَّهُ (فاعل مرفوع) — خداوند.
  • لِكُلِّ (حرف جر لِ + كُلٍّ اسم مجرور)
    • ریشه: ك ل ل
    • معنی: برای هر، برای هر یک از.
  • شَيءٍ (مضاف‌الیه/مجرور)
    • ریشه: ش ي ء
    • معنی: چیز، هر چیزی.
  • قَدرًا (مفعول اوّل یا مفعول به ازای فعل جَعَلَ)
    • ریشه: ق د ر
    • حالت: نصب (منصوب) به صورت نکرهٔ تأکیدی؛ معنی: اندازه، مقدر، اندازه‌گیری/قدر.
    • نقش گرامری: مفعول جمله (مفعول به‌کاررفته با فعلی مثل جَعَلَ معنی „قرار دادن [اندازه] برای هر چیز“).

توضیح نحوی کوتاه: جَعَلَ (فعل ماض) + فاعل اللَّهُ + مفعول لِكُلِّ شَيءٍ قَدراً (قَدراً مفعول). معنی: خدا قطعاً برای هر چیز اندازه‌ای مقرر کرده است.

Nach oben scrollen